نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب پاییز پدر سالار

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 85
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 320
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 7/06kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 4
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

یک مصاحبه ی اختصاصی

آیا آن هواپیما را به یاد می آوری؟

کدام هواپیما را؟

هواپیمایی که شنیدم در ساعت دوی صبح ۲۴ ژانویه ۱۹۵۸، بر فراز کاراکاس پرواز می­کرد. فکر می­کنم هر دوی ما در آن اتاق، در «سن برناردينو» بودیم و آن را از ایوان تماشا می کردیم؛ دو چراغ قرمز که در آسمان تاریک به صورت متناوب روشن و خاموش می­شدند و در نزدیک شهری پرواز می­کردند که به دلیل حکومت نظامی، خالی، اما خواب آلود نبود و گذر از لحظه­ای به لحظه­ی دیگر را برای سقوط دیکتاتوری انتظار می­کشید.

هواپیمایی که با آن «پرز خيمه نس» از کشور گریخت.

هواپیمایی که به هشت سال دیکتاتوری در «ونزوئلا»، پایان داد. باید در خصوص این لحظه­ی به خصوص، چیزهایی به خواننده بگوییم. این امر مهم است، چون هنگامی بود که شما ایدی نوشتن داستان درباره­ی دیکتاتوری داشتید؟ داستانی که پس از هفده سال و دو نسخه­ی نیمه کاره، «اخزان پیشوا» نام گرفت. بر سکوی هواپیما، دیکتاتور، همسرش، دختران، وزراء و دوستان نزدیکش قرار داشتند، صورتش از درد عصبی ملتهب، و از دست آجودان مخصوصش خشمگین بود؛ چون با عجله ای که هنگام فرار داشتند، چمدانی با یازده میلیون دلار را پای نردبان طنابی هواپیما- که آنها از رویش بالا می­رفتند به جا گذاشته بود. وقتی هواپیما اوج گرفت و به مقصد کاراییب دور شد، مجری رادیو برنامه ی موسیقی کلاسیک را که سه روز به آن گوش داده بودیم، قطع و سقوط دیکتاتور را اعلام کرد. چراغ پنجره های کاراکاس، یکی بعد از دیگری، مثل شمع های درخت کریسمس روشن شدند. در میان مه و هوای خنک صبح زود، منظري هلهلهای سرکش پدیدار گشت. برق ها به صدا در آمدند. مردم فریاد کشیدند. آژیر کارخانه ها با نهایت شدت به صدا در آمد و پرچم ها، از ماشین ها و کامیون ها به اهتزاز در آمدند. قبل از آن که هوا روشن شود، عده ای، زندانی های سیاسی را بر شانه هاشان به خارج از ساختمان امنیت ملی حمل می کردند. این اولین باری بود که سقوط یک دیکتاتور را در آمریکای لاتین میدیدیم، به عنوان روزنامه نگاران مجله ای هفتگی، من و گارسیا مارکز از این لحظات حساس نهایت بهره را بردیم. ما از همه ی مهر اسب های قدرت دیدار کردیم. وزارت دفاع، دژی با اعلامیه هایی در راهروهایش که بر آنها نوشته شده بود: الموقع رفتن، هر چیزی که دیده اید، با شنیده اید، را فراموش کنید). میرافلورس ۔ یعنی کاخ ریاست جمهوری - عمارت مستعمراتی بزرگی بود با فواره ای در میان حیاطش و سبدهای گلی در همه جا. گارسیا مارکز در آن جا پیشکاری را ملاقات کرد که از روزگاران دور دیکتاتوری دیگر، به نام اخوان وینسنت گومز در آن کاخ زندگی کرده بود. اگومز، پیشوایی با دودمان روستایی، چشماتی تاتاری و سبیل بود که پس از حدود سی سال حکومت با مشت آهنین بر کشورش، با آرامش در بسترش مرده بود. پیشکار هنوز ژنرال و ننویش را به باد می آورد که او بر آن خواب نیمروزی و خروس جنگی مورد علاقه اش را داشت. آیا پس از صحبت با او بود که به فکر نوشتن خزان پیشونه افتادید؟

نه؛ وقتی که دو یا سه روز پس از سقوط «پرز خيمه نس»، حزب حاکم در همان کاخ میرافلورس، با هم ملاقات کردند. به خاطرش می آوری؟ | چیز مهمی در شرف وقوع بود. تمام روزنامه نگاران و عکاسان، در اتاق جلو بی دفتر ریاست جمهوری منتظر بودند. حدود ساعت چهار صبح بود که در باز شد و افسری که خستگی جنگ بر چهره داشت، بیرون آمد و همان طور که مسلسلش را در دست داشت، با پوتین های گل آلودش عقب عقب رفت و از بین گروه روزنامه نگاران منتظر گذشت.

. عقب عقب می رفت؟

همان طور که عقب عقب می رفت، مسلسلش را نشانه گرفته بود و گل پوتین هایش را روی فرش تکاند. او از پله ها پایین رفت، سوار ماشینی شد تا او را به فرودگاه و از آن جا به محل تبعید ببرند. آن لحظه که او از اتاق مربوط به گفت و گوی تشکیل دولت جدید بیرون آمد، وقتی بود که من ناگهان به راز قدرت آگاهی یافتم

به چند روز بعد، وقتی به سوی دفتر مجله ای می رفتیم که آن جا کار می کر دیمو شما گفتید: «داستان دیکتاتور آمریکای لاتین هنوز نوشته نشده است و قبول داشتيم که رییس جمهوری آستوریاس وحشت بار بوده، اما نه به مانند داستان گارسیا مارکزا

وحشتناک تر؟

ندارد

 

. یادم هست شروع به خواندن زندگی نامهی دیکتاتورها کردی. دیکتاتورهای آمریکای لاتین همگی دیوانه هایی پر جنجال بوده اند. هر شب سر شام با داستان های

کتابها سرحال مان می آوردی. کدام یک از دیکتاتورها بود که همه ی سگ های سیاه را می کشت؟

دوالير، دکتر دوالیر در هاییتی؛ بابا دکتر! دستور داد تا همه ی سگهای سیاه کشور را بکشند، چون یکی از دشمنانش - که از زندانی شدن و به قتل رسیدن می ترسید به خودش را به یک سگ، سگی سیاه بدل کرده بود!

آیا دکتر فرانچیای پاراگوا نبود که دستور داد تمام مردان بالای بیست سال باید ازدواج کنند؟!

بله، أو در مملکتش را چنان بسته بود که گویی خانه ای را قفل می کند. برایش تنها پنجره ای باز، پشت سرش بود. دکتر فرانچیا بسیار عجیب مینمود؛ طوری که فیلسوف با اعتباری چون اکارلایل ، فکر میکرد که وی ارزش مطالعه داشته باشد.

. آیا یک عارف بود؟ نه. به نظر من، در این مجموعه، تنها «ماکسیمیلیانو هرناندز مار نیز » إلسالوادوری عارف بود. یک بار دستور داد چراغ های خیابان را با کاغذ قرمز بپوشانند تا از شیوع سرخک جلوگیری کند. «هرناندز ماتینز» آونگی هم اختراع کرده بود که آن را قبل از غذا خوردن، به سمت پایین آویزان می کرد تا مطمئن شود غذایش مسموم نیست.

و «گومز»، اخوان وینست گومز و ونزوئلایی؟ و «گومز» شهودی غیر طبیعی داشت. او دارای استعداد روشن بینی بود.

. همانند پیشوای داستان شما، عادت داشت زمان مرگش را اعلام کند و دوباره به زندگی باز گردد. به هر حال، وقتی «خزان پیشوا» را خواندم، تصویر قهرمانش مرا به یاد سیما و شخصیت او بنست گو مزه انداخت. آیا تنها این تصور من بود، با شما هم وقتی داشتید داستان را می نوشتید، د گومزه را در نظر داشتید؟

تصمیم اولیه ام آن بود که ترکیبی از تمام دیکتاتورهای آمریکای لاتین - به ویژه دیکتاتورهای کاراییبی - را خلق کنم. گرچه شخصیت «گومز» آن چنان قوی بود و به قدری مجذوبیم کرد که «پیشوا» بیش تر از او وام گرفته تا دیگران. در هر حال، تصویر ذهنی که از این دو مرد دارم، یکی است. البته این بدین معنا نیست که او شخصیت داستان است، بلکه بیشتر دلخواه سازی تصویر اوست.

. پس از آن همه مطالعه، شما در بافتید که دیکتاتورها خصوصیات مشابه زیادی دارند. مثلا با این حقیقت ندارد که همه شان پسران زنان بیوه بوده اند؟ چگونه این را توضیح می دهید؟

فکر میکنم چیزی که یافتم. این بود که خصوصیت بارز زندگی تمام شان مادرها بوده؛ بدین معنا که همه شان از همان ابتدا بی پدر بوده اند. البته من به مهمترین شان اشاره میکنم، نه آنهایی که هر کاری برایشان انجام داده بودند و فقط قدرت را به دست گرفتند. آنها کاملا متفاوتند. تعدادشان اندک است و از نقطه نظر ادیی بی فایده اند!

گفتید که نقطهی شروع همای داستانهای شما، تصویری بینایی دارد. تصویر پاییز پیشواه چه بود؟

تصویر دیکتاتوری بسیار پیر، به شکل غیرقابل باوری پیری که در کاخی پر از گاو تنها بود.

به شما با به من گفتید یا که برایم نوشتید قصد داشتید داستان را با دیکتاتور بسیار پیری شروع کنید که در میدان ورزشی محاکمه می شود. فکر می کنم تصوير ، الهام گرفته از محاکمه ی «سوسا بلانکوه یکی از ژنرال های باتیستا بود که من و شما کمی پس از جشن انقلاب هاوانا در آن حضور داشتم فکر می کنم دوبار داستان را شروع کردیا، اما هر بار نیمه کاره رهایش ساختید؛ چه رخ داد؟

مثل بقیه­ی داستان هایم تا مدت ها مشکل ساختار داشتم. اصولا تا وقتی کاملا از عهدهی اثری بر نیایم، شروع به نوشتن نمی کنم. آن شب در دهاوانا»، در طول محاکمهی اسوسا بلانکوه به نظرم آمد که بهترین ساختار تک گویی دیکتاتوری پیر است که محکوم به مرگ می باشد؛ ولی بعد پشیمان شدم. اول آن که تاریخی نبود. دیکتاتورها یا در سنین بسیار زیاد در بسترشان می مردند، یا کشته می شدند و یا این که فرار می کردند. آنها هرگز محاکمه نشده بودند؛ و دوم آن که تک گویی داستان را به یک نقطه نظر و به یک زبان - متعلق به دیکتاتور- محدود

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران