نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب ساعت ها

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲ بهمن ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 84
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 174
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 2/33kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 5
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

 

مقدمه

روز نهم سپتامبر بود، بعدازظهری هممون همه بعدازظهرها، مینیک از اشخاص درگیر در اتفاقات آن روز، قادر نبودند ادعا کنند کوچکترین شکی به ذهنشان راه یافته بود. (البته دوشیزه پارکر بود که غرق در علوم زمان آینده همیشه پیش بینی های خود را . البته پس از وقوع امر، شرح میداد، اما او ساکن خانه شماره ۲۷، وبلبرامام کرسنت بود، آنقدر دورتر از شماره ۱۹، که آن روز داشتن چنین احساساتی رازاند تشخیص داد.

در آژانس کاوندیش - مؤسسه منشیگری و ماشین نویسی به مدیریت خانم که مارتندال، روز نهم سپتامبر بطرز مخصوصی کسل کننده بود صدای زنگ تلفن، ماشینهای نابه، کار یکنواخت روزانه بدون هیچ مطلب جالبی.

ساعت دو و سی وپنج دقیقه زنگ خانم مارتندال به صدا درآمد و در دفتر کارکنان ادنابرنت آب نبانش را فورا به گوشه للهاش سرانید و با صدای همیشگیش، نفس زنان و تودماغی پاسخ داد: . بله، خانم مارتندال؟ دادنا، درتلفن اینطور صحبت نکنید. قبلا هم بهتان گلنام. آنقدر بلند نفس نکشید و درست تلفظ کنید. .ببخشید، خانم مارتندال.

.بهتر شد. وقتی بخوامید موفق می شوید. شبلاوب را به دفترم بفرستید. . او هنوز از ناهار برنگشته خانم مارتندال

ندارد

 

ادنا گفت: - حنائی، احضارت کرده

شیلا با اخم گلشن .شانس من است! درست روزی که تاخير دارم. موهایش را مرتب کرد، مداد و دفترچه را برداشت و به در دفتر مدیر زد.

خانم مارتندال از پشت میز نگاهی بهار انداخت. زنی بود حدودا چهل سال، نمونه کامل فعالیت که به دلیل موهای نارنجی رنگش به او لقب حنایی را داده بودند.

تاخیر داشتید خانم وب . متاسفم، خانم مارتندال، اتوبوس در رامیندان گیر کرده بود. . این امر در چنين ساعتی اجتناب ناپذیر است. باید پیش بینی می کردید.

نگاهی به یادداشت انداخت) خانم پب مارش نامی تلفن زدهاند. یک تندنویس برای ساعت سه خواسته اند ترجيعأ شما را. قبلا برای او کار کردماید؟ یادم نمی آید، خانم مارتندال، در هرحال این اواخر خير. - خانه او در ويلبراهام کرسنت، شماره ۱۹ است.با حالتی پرسش آميز. مکث کرد.

شیلا سر تکان داد و گفت: خیره میزی بخاطرم نمی آید.

خانم مارنندال پس از نگاهی به ساعت گفت: . به راحتی تا ساعت ۲ به آنجا می رسید. امروز بعدازظهر قرار دیگری ندارید؟ (دفتر قرارها را از نظر گذرانید) آه! چرا، پروفسور پوردی ساعت و در هتل کورليو منتظر شماسته فکر میکنم به موقع برگردید. در غیر این صورت ژانت را می فرستم.

و با اشارهای او را مرخص کرد شیلا به اتاق کارمندان بازگشت. چه خبر، شيلا؟ آه! میه، همان کار همیشگی، قرار ملاقاتی با یک پیرزن در خیابان ويلبرامام کرسنت و ساعت ۵ مهم پروفسور پوردی با آن مطالب وحشتناک باستان شناسی. آه! كاش فقط یک روز هم اتفاق جالبتری می افتاد!

در اتاق مدیر باز شد، خانم مارتندال گفت: .شبلا، مطلب دیگری هم بود. اگر اتفاقا خانم ب مارش خانه نبودند، داخل شوید، در باز خواهد بود و در اتاق دست راستی منتظر شوید، می خواهید برایتان بادیاشت کنم؟ .لازم نیست، خانم مارتندال، یادم می ماند.

ادنا از زیر صندلیش، کفش بدسلیقه ای را که پاشنه سوزنی آن جدا شده بود، بیرون آورد. با شکوه گفت: .خدایا، مطوری به خانه برگردم؟

یکی از کارمندان در حال عبور گالتة ناراحت نباش. بالاخره راهی پیدا می کنیم.

ادنا امكشان، کاغل جدیدی در ماشین گذاشت و به تایپ کردن ایامه باید شیلا نیز پس از برداشتن کیفش، مؤسسه را ترک گفت.

منطقه ویلبرامام کرسنت که حدود سال ۱۹۰۰ ساخته شده بود. طرح معماری فوق العاده فانتزيی داشت. به شكل هلال ماه بود که خانه ها از پشت به یکدیگر چسبیده بودند، بدین ترتیب اگر از سمت بیرونی آن می آمديد قادر نبودید، شماره های اول را پیدا کنید، حال که از داخل آن نیز بافتن شماره های آخر امکان نداشت. این خانه های پرطمطراق بانراس هایی که هنرمندانه ساخته شده بود دلالت برساکنان توانگری داشتند. ساختمانها، جز در قسمت حمامها و آشپزخانه، زیاد مدرنیزه نبودند میو نکته خاصی خانه شماره ۱۹ را مشخص نمینمود: پرده های بسیار تمیز، دستگيرمهای برای مسین و ورودی با بوته های گل سرخ شيلا وبه دروازه را باز کرده و زنگ در ورودی را به صدا درآورد جوابی نیامد. لحظه ای بعد، همانطور که به او گفته شده بود، دستگیره را چرخاند و وارد منزل شد. در راهروی ورودی، در اتاق سمت راست نیمه باز بود. به نیرزد، کمی صبر کرد و سپس داخل سالن کوچک مطبوعی شد که برخلاف مد روز پر از اشیاء کوچک تجملی بود. تنها نکته عجيب ساعت های متعدد بود. ساعتی عتیقه در یک گوشه، ساعتی چینی ساخت ساکس روی شومینه، بر روی میز تحریر ساعتی قدیمی از نقره، روی پیش بخاری یکی دیگر از نقره مطلا، و کنار پنجره ساعت دیگری که نام رزماری با حروف طلایی رنگ و رو رفتهای حک شده بود.

شبلا متعجب از آنکه عقربه های ساعت میز تحریر زمان ده دقیقه به مهار را نشان می دهد به ساعت روی شومینه نگاه کرد. آن هم همین زمان را نشان می داد. از صدایی که ناگهان به گوش رسید، از جا پرید. در یک ساعت از چوب کنده کاری شده، باز شد. پرنده ای بیرون آمد و با صدای بلند و قاطعی خواند: «کوکو، کوکو، کوکو سپس ناپدید شد. شیلا تبسمی کرد و کاناپه را دور زد، ناگهان وحشت زده برجای ایستاد. مردی با چشمان باز و بینور روی زمین افتاده و لکه نیرهای روی کت خاکستری پررنگش وجود داشت. شیلا بی اراده خم شد، گونه و دستش را لمس کرد، سرد بودند، دستی به لكه تيره کشید و به تندی انگشتان را پس کشید، چشمانش از وحشت گشاد شده بود.

در این لحظه، صدای بهم خوردن دروازه بیرونی، بطور ناخوداگاه نظرش را جلب نمود. زنی به سوی خانه می آمد. آنقدر نحانش خشک شده بود که به زحمت آب دهان را فرو میداد شیلا با چشمانی خیره، بی آنکه قادر به تکان خوردن با فریاد زدن باشد، همینطور ایستاده بود.

در باز شد و خانم میانسال بلند قدی، با کبف خرید داخل شد. گیسوان خاکستری رنگ و کم پشتش درعقب سر جمع شده بود و نگاه چشمان رشت آبی رنگش از شیلا نشت، بی آنکه او را ببیند.

شیلا ناله نامحسوسی کرد. چشمان آبی در جهت او نگاه کردند.

زن با صدایی محکم پرسید: .کسی اینجاست؟

شیلا به زحمت گفت: من... این زن کاناپه را دور زد تا به او نزدیک شود ناگهان شبلا فریاد زد: نه .. نه... الآن لگش میکنید.او مرده است.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران