نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب رویای تبت

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲ بهمن ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 60
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 175
فرمت فایل : PDF
حجم فایل : 1/40KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 4
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

شیوا! بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می زنم، ایندفعه نوبت توست. کي باور می کرد شبوای منین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد. حالا میفهمم که همه یک جور تعجب نمی کنند. جاوید صورتش جمع شد انگار انگش گرفت و چیزی نمانده بود اختبارش را از دست بدهد. مامان چشم هایش دو دو می زد و به نوبت به من و تو نگاه می کرد که مطمئن شود اشتباه ندیده است. من لباس محلی بلندی پوشیده بودم و در همان حالت ایستاده، مانده بودم مثل عروسک هایی که توی شیشه استوانه ای در نمایشگاه های محلی می گذارند. با دست های باز و نگاه مات. از دیگران چیزی یادم نمی آید. توده متحرکی بودند که از فاصله دور احساس می شدند. ولی آن سکوت غافلگیرکننده را هنوز هم احساس می کنم. مهمان ها به سرعت دهانشان را بستند تا بهتر ببینند.

تعجبم از این است که چطور توانستی آن همه چشم مراقب با نادیده بگیری. تو که چشم های زندگی ات بیشتر از هر کس دیگری بود ولابد به تلافی آن همه چشم بود که یکدفعه کور شدی و در صورنت یک جور شادی رهاشده نشست، یک جور نشاط آرام و بی نقص پوست صورتت برف می زد و گوش ات انگار به موسیقی دیگری غیر از آنچه همه می شنیدیم بود. این حالت را خوب می شناسم. حالتی است که زن عاشق دارد وقتی که به رختخواب مرد مورد علاقه اش می رود، حالت کرختی نرم و هوشیار بدن. همان جا فکر کردم همه زنها ذاتا این حالت را می شناسند حتی اگر آن را سال های سال پنهان کنند و با شانس این را نداشته باشند که اجرایش کنند، بعضی ها برای تمام عمر و تو به مدت شانزده سال. انور جاوید مثل دو راهی که برای انجام مراسم کهنهای آماده می شوند، به اتاق خواب می رفتید. شاید هم برای روشن کردن شمع می رفتند که اگر بلدا و نیما نبودند باور درمی آسان تر بود. در طول روز نشانی از ردوبدل عاشقانه با همدستی محرمانه ای که نشان دهنده کاری مشترک و لذت بخش بین شما باشد، دیده نمی شد. جاوید از آن مردهایی نبود که توی آشپزخانه گیرت بیاورد و خودش را از پشت به تو بچسباند و تو از آن زنهایی نبودی که به بهانه برداشتن چیزی خم شوی و خوشت بباید گردی سینه هایت از آن بالا دیده شود. کاری که فروغ میکرد و اهمیت نمی داد تخت بنهاش مثل چرم کهنه ای است که بعضی کفاشی ها از دیوار آویزان می کنند.

مامان می گفت: «روزی که شبوا با جاوید رفت باورمان نشد به ماه عسل می رود. فکر کردیم لابد مثل همیشه به مسابقه والیبال می رود، مهریه ات یک شاخه گل بود که تا حالا صد دفعه خشکیده بود و تو خوشت می آمد به جاوید بگویی جانم آزاد و مهرم حلال و جاوید هم جواب میداد یکی از حباط بچین و برو. این یکی از شوخی های مرسومنان بود که دوستانتان به احترام شما سال ها به آن خنديده بودند.

جاوید روز خواستگاری ات شعر آرش کمانگیر را برایت خوانده بود. میگفتی چقدر هم طولانی بود. می گنتی از همان ابتدا تحت تأثیر چانه محکمش قرار گرفته ای. به فک برآمد جاوید نگاه میکردم و فکر میکردم نو هم آدمها کارآمدتر از جراحی زیبایی است.

میگفتی: ندرت اراده از سرورویش می بارید.

از ایمان حرف میزدی و میگفتی مرد بدون ایمان مثل ماهی بدون استخوان است. ستون فقرات ندارد و جاوید چیزی که کم نداشت استخوان بود. بلند و لاغر و استخوانی بود ولی این صادقی بود که به استخواندار بودن شهرت داشت.

جاوید همیشه میگفت: صادق استخواندار است.»

گفتم: «صادق که همه اش گوشت و چربی است.

و ادایش را در آوردم که مثل ژنرال چاف بی یونیفورمی وارد می شد و با تمام حجم تنش نوی مبل فرو می رفت.

مامان خندید.

این جور وقت ها شما دو خواهر عین هم می شوند.»

گفتم: «چه جوری می شویم؟

جاوید سرش را از نیم دایره روزنامه بیرون آورد.

از بیرون مثل یک قاضی، جدی و از درون مثل یک دلنک، لوده.

سینه اش را جلو داد و مثل وقت هایی که جمله قصار و به نظر خودش نغزی میگفت، از خودش خوشش آمد.

گفتی: «صادق اول ها لاغر بود، لاغرتر از جاوید.

جاوید گفت: «توی کوه پرطاقت تر از همه بود.

گفتم: «یک چیزی بگویید که آدم یاد شتر نیفتد.

مامان سرش را تکان داد.

خیلی نجیب است.

ندارد

 

آه کشیدم. یاد اسب افتاده بودم.

جاوید روزنامه را کنار گذاشت.

جوان های امروز عقلشان به چشمشان است.

زیر لب گفتم: «ببخشید، به کجامان باید باشد؟

جاوید نشنيده گرفت و من دوباره گفتم: «چی را باید ببینیم که نمی بینیم؟

جاوید خواست تشریح کند. برای این کار یک ساعت وقت لازم داشت.

تو در یک کلمه گفتی: «روح را»

شنیدن این کلمه از تو مثل پیدا کردن شبشه عطر در میان صد تا شیشه دارو بود. تعجب کردم. مثل روزی که کتاب تعبير خواب را در زیر بالشات دیدم. گفتم: چشممان روشن بالاخره روح هم به این خانه آمد.

نیما سرش را از روی قطار اسباب بازی اش بلند کرد.

راست میگویی خاله؟

روح در خانه من و مامان همیشه بود. مثل یکی از اعضای خانواده آزادانه رفت و آمد می کرد. به خواب هایمان می آمد و اصلا ترسناک نبود. مامان چند بار روح آقاجان را دیده بود و عادت داشت که مرتب به روح این و آن قسم بخورد. روح، محترم بود و شخصیت داشت. مامان به خاطر اعتقاد به روح خرافاتی بود و من خیالاتی.

«روحی که من می گویم فرق می کند.»

رفتی آشپزخانه.

چه فرقی میکند؟

جاوید نزدیک شد. لابد می خواست تاریخ پیدایش روح را توضیح بدهد. عاشق تاریخ بود و دلش با چند تا سوال تاریخی به دست می آمد.

کفگیر توی دستت را بلند کردی و با تحکم سرآشپز نوانخانهای گفتی: «ناهار حاضر است»

از مدت ها پیش از هر جور بحثی طفره می رفتی و متقاعد کردن دیگران را مثل اعتیاد زبان آوری ترک کرده بودی. با بلدا و نیما سروکله نمی زدی. یک توضیح کوتاه ولی جدی از نظر تو کافی بود. جاوید دادش بلند میشد.

آموزش در این خانه تعطیل شده است.

عشق هم برای شما آیین بود نه تجربه شخصی برای همین وقتی آن شب به خانه تان آمدم دستپاچه شدید. جاوید سرش را از آنان بیرون آورد. همیشه می گفت: «خانه ما مثل سفارت سوئیس است. بچه ها وقت گرفتاری به اینجا پناهنده می شوند. به طبقه بالا اشاره کرد و گفت: «یواش. گریه میکردم. میگفتم باید کاری بکنبد و همان موقع میدانستم که هیچ کاری نمی شود کرد. مهرداد برای همیشه رفته بود. دالان تاریک بود. لخ لخ دمپایی ها را شنیدم که جاوید پوشیده بود و به طرفم می آمد. روی پله هایی که به خانه صاحبخانه می رفت نشستم و فکر کردم اینجا از سفارت اوگاندا هم بدتر است. از جایی بسوی خیار گندیده می آمد.

جاوید گفت: «خواهش می کنم یوااش تر،

توی دلم گفتم این هم سفیر یک کشور جهان چهارمی.

صدای باز شدن در بالایی آمد. بازویم را گرفتی. از دالان گذشتیم و تو رفتیم. گفتم که باید کاری بکنی و منتظر بودم که چیزی بگویی. ولی به جای تو جاوید وظیفه خودش دید که برایم سخنرانی کند. حرف را کشید به اختلاف طبقاتی و ناممکن بودن زندگی مشترک دو نفر از دو طبقه متفاوت. رویم را کردم به تو. تعجبم از این بود که چطور می توانستی این مرد را دوست داشته باشی، نه یک ساعت در روز که تمام ساعات روز، وقت صبحانه، ناهار و شام. آن هم نه یک روز با دو روز، شانزده سال تمام. مردی که حتی وفنی نگاهش نمیکردی باز حرف می زد، چه با اگر از حال میرفتی باز هم حرف میزد.

باز هم گریه کردم. ایندفعه فقط به خاطر مهرداد نبود. به خاطر تو هم بود که جعبه دستمال کاغذی را به طرفم گرفته بودی و به زور دستمالی را که گیر کرده بود بیرون می کشیدی

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران