نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

آئین زندگی

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲ بهمن ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 76
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 368
فرمت فایل : PDF
حجم فایل : 5/61KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 5
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

این کتاب چرا و چگونه نوشته شد

سی و پنج سال پیش یکی از بدبخت ترین آدمهای نیویورک بودم. برای امرار معاش ماشین می فروختم، در حالی که اصلا نمی دانستم ماشین چه طور راه می رود. و تازه این کل ماجرا نیست. اصلا نمی خواستم این را بدانم. از شغلم نفرت داشتم. از این که در اتاق محقری در خیابان پنجاه و ششم غربی زندگی کنم و صبح تا شب با سوسکها سر و کله بزنم حالم به هم می خورد. یادم نمی رود که همیشه چند تا کراوات به میخ دیوار آویزان می کردم و هر روز که میخواستم کراوات جدیدی بردارم، سوسکهای زیادی به هر طرف فرار می کردند. از این که در رستوران های کثیف و ارزانی که آنجا هم پر از سوسک بودند غذا بخورم، متنفر بودم.

هر شب با سر درد بیمارگونه ای که ناشی از یأس، نگرانی، خلق تنگی و عصیان بود، از سر کار به اتاق محترم برمیگشتم. عاصی بودم چون همه رویاهایی را که در دوران دانشگاه در ذهن پرورانده بودم، اینک تبدیل به کابوس شده بودند. این بود آن ماجرای حیات بخشی که یک عمر مشتاقانه در انتظارش بودم؟ این بود مقدر من؟ این که شغلی داشته باشم که از آن متنفر باشم، با سوسکها همدم باشم و غذای فاسد و مانده بخورم و هیچ امیدی به آینده نداشته باشم؟ دلم پر میزد برای لحظاتی که وقت فراغتی پیدا کنم و کتابی بخوانم و چیزهایی را که در دوران دانشگاه آرزوی نوشتن شان را داشتم، بنویسم.

میدانستم اگر شغلی را که از آن متنفرم رها کنم چیزی را از دست نداده ام، بلکه امکان به دست آوردن چیز دیگری هست. دلم نمی خواست یک عالم پول دربیاورم، ولی واقعا دوست داشتم یک عالم زندگی کنم. خلاصه، روزی به نقطه ای رسیدم که بیشتر جوانها می رسند و زندگیشان عوض میشود. تصمیمی گرفتم که کل آینده مرا تغییر داد و سی و پنج سال گذشته زندگی مرا چنان سرشار از سعادت و شادمانی کرد که در تصورم هم نمیگنجید.

تصميم من این بود: کاری را که از آن بیزارم رها میکنم و چون در دانشگاه تربیت معلم وارنسبورگ میسوری درس خوانده ام، در یک مدرسه شبانه درس میدهم و روزهایم آزاد می شوند که کتاب بخوانم، کنفرانس آماده میکنم و داستان های بلند و کوتاه می نویسم. قصدم این بود که «زندگی کنم تا بنویسم و بنویسم تا زندگی کنم.

ولی قرار بود به شاگردانم چه درسی بدهم؟ وقتی به گذشته و دوران تحصیل در دانشگاه فکر میکنم میبینم آموزش و تجربه ام در سخنرانی برای جمع، از تمام دروسی که خوانده بودم عملی تر و مفیدتر بوده است، زیرا این کار کمرویی و بی اعتمادی به خود را در من از بین برد و به من شجاعت داد تا با مردم کنار بیایم و با آنها زندگی کنم. تازه آن موقع بود که فهمیدم رهبری از آن کسانی است که به پا می خیزند و آنچه را که می اندیشند بر زبان می آورند.

 

ندارد

برای تدریس در کلاسهای شبانه دانشگاههای کلمبیا و نیویورک تقاضای کار دادم، ولی این دو دانشگاه بدون من

هم می توانستند به تلاشهای خود ادامه بدهند. آن موقع از این موضوع خیلی مأیوس شدم، ولی حالا خدا را شکر میکنم که قبولم نکردند، چون به کلاسهای شبانه و انجمن جوانان مسیحی») رفتم و در آنجا تدریس کردم و خیلی زود به نتیجه رسیدم. عجب حکایتی بود! این افراد بزرگسال برای کسب نمره و اعتبار اجتماعی به کلاس درس من نمی آمدند. آنها فقط به یک دلیل می آمدند، می خواستند مشکلات خود را حل کنند، روی پای خود بایستند و بدون ترس از غش کردن بتوانند حرفشان را بزنند. فروشنده ها می خواستند بدون آن که ناچار باشند سه چهار بار دندان روی جگر بگذارند تا شهامت پیدا کنند و توی روی مشتری سمج و پر رو بایستند، همان دفعه اول با شجاعت تمام حرفشان را بزنند. آنها می خواستند حالت، رفتار و اعتماد به نفس شان تقویت شود، در کارشان پیشرفت کنند و برای اداره خانواده های خود پول بیشتری به دست آورند. از آنجا که شاگردانم شهریه های خود را به اقساط می پرداختند و اگر از کلاسها نتیجه نمی گرفتند، دیگر نمی آمدند و از آنجا که من حقوق نمی گرفتم بلکه درصدی از سود کلاسها به من پرداخت می شد، اگر قصد داشتم زنده بمانم باید فعالیت میکردم.

در آن زمان احساس میکردم در شرایط بدی تدریس میکنم، ولی حالا تشخیص می دهم که چه آموزش گرانبهایی دیدم. من ناچار بودم به شاگردانم انگیزه بدهم. ناچار بودم هر جلسه درس را چنان جالب و الهام بخش کنم که آنها رغبت پیدا کنند و باز هم به کلاس بیایند.

کار هیجان انگیزی بود و من عاشقش بودم. از این که میدیدم این مردان چقدر زود اعتماد به نفس شان را به دست می آورند و در کار و زندگی موفق می شدند، واقعا حیرت می کردم. موفقیت کلاس خیلی بیشتر از آرزوهای بلند پروازانه من بود. هنوز نه ماه از تشکیل کلاسها نگذشته بود که مسؤولين انجمن که اوایل از پرداخت پنج دلار برای هر شب تدريس ابا داشتند، بر مبنای درصد سود، شبی سی دلار به من پرداخت می کردند.

اوایل فقط آئین سخنوری درس میدادم، ولی بتدریج متوجه شدم که این شاگردها نیاز دارند دوست پیدا کنند و روی مردم تاثیر بگذارند. نتوانستم کتاب درسی مفیدی درباره روابط انسانی پیدا کنم، برای همین شخصا کتابی نوشتم. نگارش این کتاب به شیوه معمول نبود، بلکه مطالب آن پیوسته مفصل تر شد و تجربیات شاگردان بزرگسال این کلاسها را دربرگرفت. نام کتاب را آئین دوست یابی و نفوذ در دیگران گذاشتم.

این کتاب صرفا برای تدریس در کلاسهای خودم نوشته شده بود و چهار کتاب دیگر هم نوشته بودم که کسی چیزی درباره شان نشنیده بود، برای همین تصورش را هم نمی کردم که این کتاب این قدر فروش کند. احتمالا من یکی از متعجب ترین نویسندگان زنده دنیا هستم! سالها گذشتند و من متوجه شدم که یکی دیگر از مشکلات بزرگ این مردم، نگرانی است. بسیاری از شاگردان من تاجر، کارمند فروشنده، مهندس و حسابدار بودند و از سایر حرفه ها نیز شاگردانی داشتم و جالب این که همگی مشکل داشتند در کلاسم خانمهای کارمند و خانه دار هم داشتم. آنها هم مشکل داشتند! باز مجبور بودم دنبال کتابی درباره نگرانی بگردم، برای همین به کتابخانه عمومی نیویورک در خیابان پنجم رفتم و با حیرت زیاد دریافتم در آنجا درباره نگرانی فقط بیست و دو کتاب نوشته اند، در حالی که برای انواع کرم ها و انگل ها صد و هشتاد و نه کتاب نوشته شده بود. به عبارت ساده تر، موضوع کرم و انگل نه برابر موضوع نگرانی توجه نویسندگان را به خود جلب کرده بود. حیرت آور است، مگر نه؟ از آنجا که نگرانی یکی از بزرگترین معضلات بشری است، آیا شما تصور نمی کنید که هرمدرسه و دانشگاهی باید دروسی تحت عنوان «راههای جلوگیری از نگرانی» به شاگردانش ارائه دهد؟ اگر هم در این زمینه در جایی کلاسی برگزار شده باشد، من چیزی درباره اش نشنیده ام. بیهوده نیست که دیوید سیبری در کتابش «نگران شدن موفقیت آمیز» می گوید:

به سن بلوغ می رسیم و کمترین آمادگی ای برای قبول فشار حاصل از کسب تجربه نداریم و مثل کرمی که از رقص باله چیزی نمی داند، ما هم از این موضوع بی خبریم.

نتیجه چه میشود؟ نیمی از تخت های بیمارستانی در اشغال کسانی است که از بیماریهای حسی عصبی و عاطفی رنج می کشند.

همه آن بیست دو کتاب کتابخانه عمومی نیویورک را با دقت خواندم و هر کتابی را هم که در این زمینه چاپ شده بود، خریدم و خواندم و با این همه کتابی که به درد تدریس بخورد پیدا نکردم و مجبور شدم خودم دست به کار شوم و کتابی بنویسم.

این کتاب را از هفت سال پیش شروع کرده ام و برای نگارش آن، هر آنچه را که فلاسفه بزرگ، در طی قرون و اعصار درباره نگرانی گفته اند، خوانده ام. همین طور صدها شرح حال، از کنفوسیوس گرفته تا چرچیل را مطالعه کرده ام. با افراد برجسته در زمینه های مختلف کاری و شغلی صحبت کرده ام. بعضی از آنها عبارتند از: جک دمپسی، ژنرال عمر برادلی، ژنرال مارک کلارک، هنری فورد، الينور روزولت و دوروتی دیکس. ولی اینها فقط مقدمات کار بودند. بسیار مهمتر از مصاحبه ها و مطالعات، پنج سال کار کارگاهی در کلاسهای درسم برای غلبه بر نگرانی بود. تا آنجا که من خبر دارم این نخستین کارگاه و تنها کلاسی است که در زمینه نگرانی تشکیل شده است. کاری که ما کردیم این بود که از شاگردها خواستیم اصولی را که برای جلوگیری از نگرانی به آنها یاد می دهیم در زندگی خود به کار گیرند و سپس در مورد نتایج به دست آمده با سایر شاگردها صحبت کنند. بعضی ها هم درباره فنونی که در گذشته به کار برده بودند صحبت می کردند.

با این روش، گمانم بیشتر از هر کس دیگری در دنیا درباره شیوه های غلبه بر نگرانی» مطلب شنیده ام. بعلاوه نامه های صدها تن دیگر را هم که از تجربیاتشان برایم صحبت کرده بودند، خواندم. بعضی از این نامه ها در کلاس های ما که اینک در بیش از صد و هفتاد شهر در آمریکا و کانادا تشکیل می شوند، جوایزی برده اند.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران