نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب چهل سالگی نویسنده ناهیدطباطبایی

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲ بهمن ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 109
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 44
فرمت فایل : PDF
حجم فایل : 602KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 5
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکان می داد می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود. بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد، بونی تراس و شیرین که برهوا می ماسيد آن را سنگین می کرد و مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست ، دلش می خواست از جایش برخیزد و بگریزد. اما فقط توانست یکی از انگشت های دست چمش را تکان بدهد و با همان حرکت احساس کرد که یکی از دانه های انار پر از آب شد. دوباره سعی کرد و این بار پنجه پای راستش خنکای ملافه را به درون کشید.داشت سرشار می شد. انگار فکری یا خاطره ای خوش از ذهنش یا از دلش گذشته بود. بعد صدایی شنید، صدای یک آهنگ بود. آهنگی آشنا و قدیمی که با خود حسی از امنیت و گرما را به دنبال می آورد. آهنگ را با گوش هایش می شنید با زبانش می چشید با بینی اش می بوئید وبا دستانش لمس مي کرد، می توانست تکه تکه نت های آن را زیر دندان له کند و پاشیدن عصاره ی ترش و شیرین آن را بر مخاط گرم دهانش احساس کند. انگار کسی انار را از پشت خرت و پرت ها برداشت پنجره را باز کرد و آن را به باغ انداخته، حالا دیگر تمام دانه ها برای بودند. لای پلک هایش را باز کرد وزیر پولک های نور دوباره آن ها را بست. آهنگ آمدو مثل شالی نرم و لطیف دور شانه هایش پیچید. شال بوی یاس بنفش می داد. زیر لب آن را زمزمه کرد و جانش تازه شد. اهنگ را به یاد می آورد. الفنگی که نوازنده اش را دوست می داشت. کم کم صدا دورتر و دورتر شد. بیداری خود را براو تحمیل می کرد، دیگر انار نبود. دختری بود جوان که باید برمی خاست و روزی نو را آغاز می کرد. خندید. شاد بود. شاد از جوانی و شادتر از عاشق بودن. | باید بلند می شد دست و صورتش را می شست جوراب و شلوارش را می پوشید، پیراهن چهارخانه ی سرمه ای و سبز پدرش را کش می رفته و موهایش را می بافت. دوگیس در دوطرف وبعد حلقه ای به دور سر و بعد دانشکده بود و کلاس و درس و صدای سازها که از پشت درهای بانه بیرون می آمد از پله ها بالا و پایین می رفت و چون لایه ای از رنگ بر در و دیوار می نشست و بر همه چيز جلوه ای انسانی می بخشید. دوباره چشمانش را بشت و سعی کرد آهنگ را به یاد بیاورد اما دیگر نبود. آهنگ گم شده بود و به جای آن کلیدهای سیاه و سفید پیانویی را می دید که بدون فشار شیع انگشتی بالا و پایی می رفت و هیچ صدایی از آن شنیده نمی شد. خود را مانند جنینی در زهدان جمع کرد و دوباره یاد انار خشکیده افتاد.

بعد از چند ثانیه صدای چرخش دستگیره ی در اورا واداشت تا به خود بیاید و به طرف در نگاه کند. آن جا لای در به جای مادرش که صبح ها او را بیدار می کرد مردی با مهربانی به او می نكرياست، مرد لبخندی زد و گفت: «تو که بیداری چرا بلند می شوی؟ یک باره لحاف سنگین شد. انگار وزن هزار برابر شده بود و بر استخوان هایش فشار می آورد. می خواست بلند شود اما نمی توانست، چشمانش را دوباره بست ودید تمام تکه پاره های خاطره از ذهنش می گریزند. کلیدهای پیانو گیس های بافته و چهار خانه های سبز و سرمه ای با سرعتی عجیب از او می گریختند واو هیت کاری نمی توانست بکند. آن قدر صبر کرد تا صفحه ذهنش سفید سفید شد، بعد لحاف را کنار زد و روی تخته نشاست. این بار مرد در را باز کردو سر کمد رفت. می خواست لباس بپوشد، چشم هایش را بسته و زیر لب گفت: «فرهاد» انگار او را به خود معرفی می کرد، فرهاد به طرف او برگشت و گفت: «امروز سه تا جلسه دارم فکر کنم قرارداد تازه ای ببندیم اگر بستیم برایت یک چیز خوبه می خرم. با خود فکر کرد: «قرارداد کار موفقیت یک چیز خودا...» فرهاد در چهره او دقیق شد و گفت: «خوب نیستی؟» جواب نداد. بلند شد و جلوی آینه نشاست و به خودش نگاه کرد. فرهاد دوباره پرسید:* الاله حالت خوب است؟ زیر لب گفت:« خوبم اما صدایش برای خودش غريبه بود. آن جا توی آینه زنی با موهای کوتاه و یک لکه کمرنگ زیر چشم چپش به او خیره شده بود. ناگهان واقعیت با تمام سنگینی بر سرش آوار شد. نه جوان بود نه عاشق، زنی بود چهل ساله با موهای پریشان و یک لکه کمرنگ در زیر چشم چپ دست هایش را روی میز گذاشت جلوتر رفت و به چشمانش خیره شد. می خواست خود را در نی نی چشمانش ببیند، نبود، خودش آن جا نبود. فرهاد گفت:« الاله می خواهی بمانی خانه؟» دستی به موهایش کشید و گفت: نه تنهایی دیوانه می شوم» واز جا برخاسته.ندا

ندارد

وقتی از اتاق بیرون رفت شقایق را دید که تمام *****ن های کاناپه را به دنبال مقنعه اش زیرو و رومي کند، با دیدن او گفت: «الاله یک مقنعه به من می دهی؟ »الاله به اتاق بر کشته و یک مقنعه از کشو برداشت. دوباره در اینه نگاهی به خود انداخت عینکش را به بالای بینی اسراند و گفت: «آن که جوان است دختر توست» و بیرون رفته شقایق را که رساندند باران گرفت برگه ها یکی یکی جدا می شدند و سنگین از قطره های باران که بر روی آن ها جا خوش کرده بودند پایین می آمدند . الاله سرش را خم کرد و از شیشه ی جلوی ماشین به بالا نگریست. شاخه های درختان دو طرف خیابان به هم چسبیده بودندو گنبدی رنگارنگ بر فراز سر رهگذران می ساختند. حوصله ی اداره را نداشت. دلش می خواست روی برگه های خیس قدم بزند، هیچ وقت حوصله اداره را نداشت. فکر کرد آخرین باری که با فرهاد به گردش رفته اند چقدر گذشته. به یاد نیاورد. خیلی گذشته بود.زیر چشمی نگاهی به او انداخت مثل همیشه سرحال و مرتب بود. صدای ضبط او را به خود آورد. برای هزارمین بار از فرهاد تعجب کرد، هیچ کس بهتر از او نمی توانسته حال و هوای الاله را بشناسد و برای بهتر کردنش داست به کاری بزند، همیشه بهتر از خود او می دانست که چه می خواهد بشنود چه می خواهد بگوید و کجا می خواهد برود. فکر کرد برای همین هم هست که در کارش موفق است. همیشه نیاز ادم ها را زودتر از خودشان می فهمد. صدای پیانو و فلوته توی ماشین پیچید و الاله به یاد انار افتاد به طرف فرهاد برگشت و با مهر به اون نگاه کرد و اندیشید:«چقدر باهم فرق داریم وچقدربائهم هماهنگیم » فرهاد خندید و گفت: درست حدس زدم؟ نه؟ والاله می دانست که او حالا مشتاق چه عکس العملی است. دستش را روی زانوی او گذاشت و گفت: «خیلی وقت بود این را نشنیده بودم از کجا پیدا کردیدش؟ *وبعد دوباره به پیش رویش خیره شد. نمی توانست بیش تر از این چیزی بگوید، خود می دانست که هر کلام دیگری تقلبی خواهد بود. فرهاد کف دست راستش را باز کرد و روی صندلی گذاشت. الاله آرام دست در دست او نهاد. دستش سرد بود و این را از گرمای داست فرهاد فهمید. فرهاد دست او را به لب بردو الاله نگران به دورویر نگاه کرد. کسی متوجه آن ها نبود، مردم با عجله از این طرف خیابان به آن طرف می رفتند و تنها به روبه رویشان می نگریستند.

سرخیابان محل کارش پیاده شد و ایستاد تا فرهاد دور شود. فرهاد برای او دست تکان داد. الاله دست هایش را در جیبا روپوشش فرو برد و به ماشین او که دور می شد نگاه کرد. فرهاد بوق زدو از توی اینه که ماشین دوباره برای او دست تکان داد. الاله لبخند زد. بعد پشت ویترین مغازه ای ایستاد وبه سازهایی که در آن چیده شده بود چشم دوخته هنوز هم دلش نمی خواست به اداره برود. داشت فکر می کرد از همان جا سوار کرایه های تجریش بشود و به بازار برودو الابلای آن همه سبزی و میوه و آن همه رنگ پرسه بزند که سنگینی دستی را روی شانه ی خود حس کرد. برگشت و خاتم شیرازی را دید که با لبخند به او نگاه می کرد. به او سلام کرد و اندیشید: « حالا دیگر باید یک کارمند خوب باشم دقیق، مرتب ومنضبط و سرحال و سعی کرد به چهره اش حالتی عادی و اسوده بدهد. خانم شیرازی دستش را زیر بازوی او انداخت و گفت: «پنج دقیقه تاخیر داریم و آن وقت اینجا ایستاده ای و چنان عاشقانه زل زده ای به آن تار بد ترکیب که انگار صد سال است تار میزنی بیا برویم دیر شده و او را به طرف اداره کشید. الاله همان طور که می رفت سربرگرداند و نگاهی به ویترین انداخت وتار را دید. خانم شیرازی بازوی او را فشار داد و گفت: «واقعا" که, غلط نکنم عاشق شدی عاشق همان تار گنده» وغش غش خندید. الاله فكر کرد: «آدم باید به تعداد کسانی که می شناسد ماسک داشته باشد .واز فكر خودش خنده اش گرفت، خانم شیرازی کارتش را در شکاف دستگاه کارت زنی فرو برد و گفت: «زود باش دیگرکارتت را بزنه الاله پشت میز کارش نشسته و به پوشه ی کارهای در دست اقدام زل زد. پوشه خال خالی و ابی بودو او خوب می دانست اگر ات را باز کند اولین نامه مربوط به برنامه «هرمز شایان است و این درست همان چیزی بود که او را نگران و مضطرب می کرد. روز قبل وقتی نامه را دیده بود اول باور نکرده بود بعد سه بار آن را خوانده بود و به خود ندیده بود. چرا باید تعجب می کرد. اغلبت توگ بهمن ماه رهبرهای ایرانی مقیم خارج می آمدند و توی تالار برنامه اجرا می کردند. چرا نباید او می آمد، بعد نامه را توی پوشه گذاشته بود و زل زده بود به تقویم روی میزش و آن قدر خيره به آن نگاه کرد که اشکش سرازیر شده بود چای اش یخ کرده بود و رنياس شان او را به کار دیده بود.

بعد که ارباب رجوعی رسیده بود نامه را انداخته بود توی پوشه و سرش را گرم کارهای او کرده | بود، اما بالاخره همین یکی دو روزه باید نامه را می خواند و کارهایش را انجام می داد. باید برنامه ریزی های لازم را می کرد.ساعت تمرین را مشخص کرد و فهرست اسامی را می گرفت. دوماه و نیم وقت داشت دوماه و نیم تمام، پوشه را به عقب راندو روزنامه صبح را باز کرد. اتوبوسی توی دره افتاده بود، مردی زنش را کشته بود و بن کارمندی را اعلام کرده بودند.

شب وقتی همه سر میز شام نشستند فرهاد ظرف غذا را جلوی او کشید و گفت: «امروز زیاد سرحال نبودی »الاله نگاهی به ناخن هایش انداخت و گفت: «خسته بودم دیشب خوبه نخوابیدم» وفکر کرد: «من که دیگر ویلون سل نمی زنم چرا یک کمی ناخن هایم را بلند نمی کنم؟» کمی غذا کشیدو دیس را جلوی دخترش گذاشت. هر وقت دیگر بود الاله همه چیز را برای فرهاد تعریف می کرد. از دانه های انار می گفت و از بیدار شدن در جوانی می دانست او با دقت به حرف هایش گوش می کند و همه را می فهمد خوب خوبه. اما حالا حوصله نداشت. چند لحظه سکوت شد، شقایق به ساعتش نگاه کرد و گفت: راست می گویند هر وقت سکوت می شود ساعت اسل ربع است یا یک ربع مانده یا یک ربع گذشته با نیم ساعت است که خودش می شود دوتا ربع... » بعد از پرحرفی خود پشیمان شد. حال و هوای اتاق سنگین بود. احساس کردباید آن دو را تنها بگذارد.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران