نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب فرانتس کافکا قصر

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۳۰ دی ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 72
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 440
فرمت فایل : PDF
حجم فایل : 4/39KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 5
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

هنگامی که که از راه رسید، دیری از شب گذشته بود. دهکده زیر برف فرورفته بود، تپه فتسر پنهان بود، پوشیده در مه و تاریکی، کورسویی هم نبود که نشان دهد فصری آنجا است. ک. روی پل چوبی که از جاده به دهکده می خورد مدتها ایستاد و به فضای تهی و وهمنا ک بالای سرش خیره ماند.

سپس به جست و جوی منزلی برای شب رفت. مهمانخانه هنوز بیدار بود. هر چند مهمانخانه دار اتاقی برای اجاره دادن نداشت و از این مهمان د بر آمده تعجب کرده و برآشفته بود، حاضر شد بگذارد که روی جوال گاهی در تالار بخوابد. ک. پیشنهاد را پذیرفت. چند تا دهقان هنوز سر آبجوهانیان نشسته بودند، اما او نمی خواست با کسی حرف بزند . خودش رفت و جرال کاه را از اتاق زیر بام آورد و کنار بخاری دراز کشید. کنج گرمی برد، دهقانه آرام بودند، او باز کمی آنها را با چشمهایی خسته اش ورانداز کرد و زود خواب رفت.

ولی چیزی نگذشت که بیدارش کردند. جوانی، رخت شهری پوشیده، با چهره بازیگرها، چشم باریک و ابرو پرپشت، همراه مهمان خانه دار کنارش ایستاده بود. دهقانها هنوز تو اتاق بودند، و چند تفری صندلیهاشان را برگردانده بودند تا بهتر ببینند و بشنوند. جوان از اینکه ک را بیدار کرده بسیار مؤدبانه عذر خواست، خودش را پسر کاخدار معرفی کرد، و بعد گفت:

این دهکده مال قصر است، و هر کی اینجا زندگی می کند با شب را اینجا می گذراند، گویی در خود قصر زندگی میکند یا شب را می گذراند. هیچ کی بدون اجازه كنت حق این کار را ندارد. اما شما که چنین جوازی را ندارید، با دست کم نشان نداده اید.

ک. نیم خیز شده بود. دستی به مویش کشید و صافش کرد. نگاهش را به سوی دو مرد بالا برد و گفت:

این چه دهکده ای است که من راهم را گم کرده و تویش آمد ۱۰م؟ مگر اینجا فصری هست؟

جوان آرام جواب داد: «البته»، و همان هنگام اینجا و آنجا کسی کله اش را از حرف ک. تکان دادن قصر آقای کنت و ستوست».

ک.، که انگار می خواست خودش را مطمئن کند چیزهایی را که شنیده در خواب نبوده است، پرسید: او برای خوابیدن در اینجا باید جواز داشت؟

جواب سوال پر از تمسخر و تحقیر بود: «جواز که باید داشت.) جوان بازویش را فراخ گشود و از مهمانخانه دار و مشتریها پرسید: مگر می شود جواز نداشت؟

ک. خمیازه کشان گفت: پس باید بروم این جوان را بگیرم، و پتویش را کنار زد تا برخیزد.

جوان پرسید: «و بفرمایید از کی؟ ک. گفت: «از آقای کنت، جز این کار دیگری نمی توان کرد

جوان یک قدم واپس رفت و فریاد زد: والآن نیمه شب بروید از آقای كنت جواز بگیرید؟

ک. آرام پرسید: «نمی شود؟ پس چرا بیدارم کردید؟

جوان از این گفته از کوره در رفت. داد کشید: «رفتار ولگردها از نان سر نزند. درخواست میکنم که به فرمانفرمایی کنت احترام بگذارید؛ برای این بیدارتان کردم که بهتان خبر دهم باید فورا قلمرو کنت را ترک کنید..)

ندارد

 

که به صدایی بسیار پست گفت: مسخرگی بس است، و دوباره دراز شد و پتو را رویش کشید. رفبق، کمی تند میروید، و فردا من چیزی دارم که درباره رفتارتان بگویم. مهمانخانه دار و آن آقایان دیگر اگر لازم شد گواه من اند. بهثان بگویم که من ماسی هستم که کنت چشم به راهش است. دستیارهایم با لوازم و افزارها فردا با گاری از راه می رسند. من نمی خواستم فرصت راه رفتن در برف را از دست بدهم، اما بد بختانه چند بار را هم را گم کردم و این است که خیلی دیر رسیدم. پیش از آنکه شما مصلحت بدانید خبرم کنید، خوب میدانستم که برای معرفی کردن خودم در قصر بسیار دیر وقت است. همین است که امشب را با این رختخواب ساخته ام، همان جایی که - اگر بخواهم به بیان ملایم بگویم - شما بی ادبانه مزاحم شده اید. حرفم تمام شد. شب خوش، آقایان.» و که روی پهلویش به سوی بخاری غلت زد.

پشت سرش این پرسش مردد را شنید که «مساح ؟1، و سپس همه خاموش شدند. ولی چیزی نگذشت که جوان خودش را جمع و جور کرد و به صدایی چندان پست که نشانه رعایت خواب کو شمرده شود و چندان بلند که حرفش بروشنی شنیده شود، به مهمانخانه دار گفت: با تلفن میکنم می پرسم.

پس در این مهمانخانه دهکده تلفن بود؟ همه چیزشان رو به راه بود. آن مورد جزئی که، را به شگفتی انداخت، ولی به طور کلی آن را چشم داشته بود، معلوم شد که تلفن تقريبا بالای سر او است، و او در خواب زدگیش آن را ندیده بود.

اگر جوان می خواست تلفن کند، امکان نداشت، حنا با بیشترین نیکخواهی، از آشفتن که، بپرهیزد. تنها سؤال این بود که آیا ک. خواهد گذاشت أو تلفن کند؛ تصمیم گرفت بگذارد. ولی در آن صورت معنا نداشت که خودش را به خواب بزند، و این بود که دوباره طاقباز شد. می توانست ببیند که دهقانها سرهاشان را به همدیگر نزدیک کرده بودند؛ ورود یک مساح رخداد کوچکی نبود.

در آشپزخانه باز شده بود، و هیکل پرابهت زن مهمانخانه دار پایدار شد که تمام درگاه را می گرفت. مهمانخانه دار پاور چین پاورچین به طرفش رفت تا به او بگوید چه پیش آمده است. و حالا گفت وگو با تلفن شروع شد. کاخدار خواب بود، ولی یک معاون کاخدار، یکی از معاونان کا خدار، آقای فریئس نامی، در دسترس بود. جوانی که خودش را شوآرتر معرفی کرد، گزارش داد که ک. را یافته است، آدمی با ریخت و روز تا آبرومند که سی سالی داشت و آرام روی دو شک کاهی گرفته خوابیده و کوله پشتی کوچکی را منکابش کرده و چوبدست گره داری در دسترسش بود. او طبع به یارو بدگمان شده، و از آنجا که مهمانخانه دار آشکارا از وظیفه اش غفلت کرده بود، او، شوآرتسر، واجب دانسته بود که موضوع را تحقیق کند. او مرد را بیدار کرده، بازجویی کرده، و چنانکه می شایست به او هشدار داده بود که از قلمرو کنت بیرون برود. همه اینها را که با ناخشنودی تلقی کرده بود، شاید اندکی بحق، زیرا چنانکه سرانجام معلوم شد، او مدعی بود که متاحی است که آقای کنت استخدامش کرده. البته، كم كمش، این دعوی مستلزم تأیید رسمی بود، و

از این رو شوارتر از آقای فریتس درخواست می کرد که در دیوانخانه قصر پرس و جو کند آیا براستی در انتظار مساحر هستند یا نه، و جواب را فورا تلفن کند.

سپس، هنگامی که فریتس آن بالا پرس و جو میکرد، سکوت پیش آمد و جوان منتظر جواب ماند. ک. وضعش را عوض نکرد، از این پهلو به آن پهلو غلت نزد، پاک بی اعتنا می نمود، و رک زده به خط چشم دوخته بود گزارش شوآرتر، در آمیزه بدسگانی و احتیاط کاری آن، تصوری از اندازه دیپلوماسبی به او داد که حتا آدمهای خرده پای قصر، مانند شو آرتسر، در آن چیره دست بودند. ولنگار نیز نبودند: دیوانخانه دارای خدمات شبانه بود، و ظاهرا به سؤال ها هم زود جواب می دادند، زیرا فریتس به همین زودی داشت زنگ می زد، جوابش کوتاه بود، زیرا شوآرتسر بی درنگ گوشی را گذاشت و خشمناک داد کنید که نگفتم! هیچ نشانه ای از مساح نیست. یک ولگرد دروغگو بی سر و پا، و شاید هم بدتر از آنه ا ایک دم ک، اندیشید که همه آنها به شوآرتسر، دهقان ها، مهمانخانه دار، و زنش - می خواهند دسته جمعی بیایند به هوارش، و او برای آنکه دست کم از اولین ضرب حمله شان بگریزد خودش را زیر پتو کنجله کرد اما تلفن دوباره زنگ زده و به نظر ک. با سماجتی خاص. أو يواش سرش را بیرون آورد. اگرچه احتمال نداشت که این پیام نیز مربوط به ک. باشد، آنها یکباره واايستادند و شوآرتر بار دیگر گوشی تلفن را برداشت. او به گفتاری نسبتا دراز گوش داد، و بعد به صدایی پست گفت:

گفتید اشتباه؟ خیلی برایم ناگوار است. رئیس دایره خودش این طور گفت؟ معجب عجب! چه جوری باید همه اینها را به آقای مساح توضیح بدهم؟

ک. گوشهایش را تیز کرد.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران