نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب الف پائولوکوئلیو

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۹ دی ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 76
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 248
فرمت فایل : WORD
حجم فایل : 793KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 3
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

پادشاه سرزمین خودم

آه نه. دیگر حوصله ی مراسم دیگری را ندارم! آیین دیگری برای احضار نیروهای نامرئی در جهان مرئی! چه ربطی دارد به دنیای امروز ما؟ فارغ التحصیل ها از دانشگاه که بیرون می آیند کار گیر نمی آورند. مسن ها بازنشسته می شوند و گرفتار یک لقمه نانند. آدم بزرگ ها که از نه صبح تا پنج بعداز ظهر جان می کنند تا خرج خانواده و تحصیل بچه هایشان را بدهند، فرصتی برای رؤیاهایشان ندارند. مدام با سر می خورند به چیزی که ما بهش می گوییم «واقعیت تلخ».

دنیا هیچ وقت به اندازه حالا دچار تفرقه نبوده، با جنگ های مذهبی، نسل کشی، بی احترامی به زمین، بحران های اقتصادی، افسردگی، فقر..... با مردمی که همه فکر می کنند راه حلی فوری برای حل حداقل یکی از مشکلات دنیا در چنته دارند. هر چه هم جلوتر می رویم، اوضاع تاریک تر به نظر می رسد.

من اینجا چه می کنم؟ مشغول یافتن راهم در سنتی معنوی که ریشه در گذشته های از یاد رفته دارد و از «اکنون» و چالش هایش بسیار دور است؟

****

همراه جی. که بهش می گویم استاد (هر چند تازگی ها دچار تردید شده ام)، به سمت درخت مقدس بلوط قدم می زنم. این درخت بیشتر از پانصد سال، بی تفاوت، نظاره گر محنت های نوع بشر بوده و تنها دغدغداش، تسلیم برگ هایش در زمستان و باززایش آن ها در بهار.

دیگر حال ندارم که درباره ی رابطه ام با جی.، مرشدم در سنت بنویسم.

گفت و گوهایمان را در ده ها دفترچه یادداشت کرده ام، اما هیچ وقت حوصله اش را ندارم دوباره بخوانمشان. از اولین ملاقاتمان در آمستردام در سال ۱۹۸۲، صدها بار یاد گرفته ام چه طور زندگی کنم و بعد یادم رفته. هر وقت جی، چیز تازه ای یادم می دهد، فکر می کنم شاید این آخرین گام برای رسیدن به قله ی کوه باشد، نتی که وجود تمام سمفونی را توجیه می کند، کلامی که تمام کتاب را جمع می بندد. وارد یک دوره ی سر خوشی می شوم که به تدریج محو می شود. بعضی چیزها برای ابد می ماند، اما بیشتر تمرین ها، توصیه ها و آموزه ها در سیاه چالی ناپدید می شود، با این طور به نظرم می آید.

زمین خیس است هر چه هم با دقت قدم بردارم، کفش های ورزشی ام که پریروز با وسواس شسته ام دوباره لجن مال می شود. جست و جویم برای حکمت، آرامش فکر و آگاهی از واقعیت های مرئی و نامرئی دچار روزمرگی و بی معنا شده. بیست و دو ساله بودم که راز آموزی در جادو را شروع کردم. جاده های گوناگونی را زیر پا گذاشتم، سال ها بر لب مغاک راه رفتم، لغزیدم، سقوط کردم، تسلیم شدم، و باز شروع کردم. خیال می کردم به پنجاه و نه سالگی که برسم، فاصله ی زیادی با بهشت و آرامش مطلقی نخواهم داشت که در لبخند راهبان بودایی می دیدم.

ندارد

چرا امروز آمدی اینجا؟ که مثل همیشه ثابت کنی در اشتباهم؟ هر چه دلت می خواهد بگو، اما حرف چیزی را عوض نمی کند. من خوشبخت نیستم.»

جی گلابی ای از روی میز بر می دارد و در دستش می گرداند: «دقیقا برای همین آمدم. مدتی است می دانم چه خبر است، اما هر کاری وقتی دارد. اگر زودتر حرف می زدیم، هنوز نارس بودی. اگر دیرتر از این حرف بزنیم، لهیده می شوی، گازی به گلابی می زند و مزمزه می کند: «عالی است، درست به موقع.»

می گویم: تمام وجودم گرفتار شک است، به خصوص درباره­ی دینم.

خوب است. شک آدم را پیش می راند.»

همان حاضر جوابی و تصویر پردازی همیشگی، اما امروز دیگر اثر ندارد.

جی می گوید: «الان می گویم چه احساسی داری، حس می کنی هیچ کدام از آموخته هایت ریشه ندو انده؛ با اینکه می توانی وارد کيهان جادویی بشوی، نمی توان در آن غرقه بمانی؛ احساس می کنی همه اش فقط خیال پردازی مردم است تا ترسشان از مرگ بریزد.

سؤال هایم عمیق تر از این هماست؛ درباره ی ایمان مذهبی ام شک دارم. فقط از یک چیز مطمنم: جهانی معنوی و موازی وجود دارد که به جهان ما نفوذ می کند. غیر از این، همه چیز به نظرم بی معناست - کتاب های مقدس، مکاشفه و وحی، مرشد، کتاب های راهنمای مراسم و مناسک - و بدتر اینکه، هیچ کدام انگار تأثیر پایداری ندارند.

جی. می گوید: «برایت می گویم خودم زمانی چه حسی داشتم. جوان که بودم، چیزهایی که زندگی به من عرضه می کرد، خیره ام کرده بود. فکر می کردم می توانم به همه شان برسم. وقتی ازدواج کردم، مجبور شدم فقط یک مسیر را انتخاب کنم، چرا که باید از زن محبوب و بچه هایم نگهداری می کردم. در چهل و پنج سالگی، موقعی که مدیر خیلی موفتی بودم، دیدم که بچه هایم بزرگ شدند و از خانه رفتند، و فکر کردم که از حالا به بعد همه چیز فقط تكرار تجربه های قبلی است. آن موقع بود که سلوک معنوی ام را شروع کردم. من آدم منضبطی ام و تمام انرژی ام را وقف این جست و جوی روحانی کردم. دوره های شور و شیفتگی و بعد بی اعتقادی را پشت سر گذاشتم، تا رسیدم به مرحله ای که تو الان هستی.

به زحمت خشمم را می خورم و می گویم: این جی. با همه ی این تلاش ها هنوز نمی توانم صادقانه بگویم حس می کنم به خدا و به خودم نزدیک ترم.

برای اینکه مثل هر آدم دیگری در این دنیا، فکر می کردی زمان یادت می دهد چه طور به خدا نزدیک بشوی. اما زمان چیزی یاد آدم نمی دهد، فقط حس فرسودگی و پیری را نصیب آدم می کند.»

درخت بلوط باغچه ام انگار دارد نگاهم می کند. باید بیشتر از چهار صد سالش باشد، و فقط همین را یاد گرفته که یک جا بماند.

چرا این مراسم را دور آن یکی درخت بلوط اجرا کردیم؟ چه طور کمکمان می کند انسان های بهتری بشویم؟

دقیقا به این دلیل که بیشتر مردم دیگر مراسمی دور درخت های بلوط اجرا نمی کنند، و برای اینکه با اجرای این مراسم ظاهرا بی معنا، با چیزی عمیق درون روحت ارتباط برقرار می کنی، با بخشی که به سر چشمه ی همه چیز نزدیک تر است.»

راست می گوید، سؤالی کرده بودم که جوابش را خودم می دانستم و همان جواب را هم گرفتم. باید از این هم صحبتی بهتر استفاده کنم.

جی. ناگهان می گوید: «وقت رفتن است.

به ساعت نگاه می کنم. می گویم فرودگاه همین بغل است و می توانیم کمی بیشتر حرف بزنیم.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران