نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب مدیر مدرسه جلال آل احمد

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۹ دی ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 75
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 171
فرمت فایل : WORD
حجم فایل : 3/37KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 4
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

و از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دنگم گرفته بود قد باشیم . رییس فرهنگی که اجازه نشستن داد نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که مینوشت تمام کرد و میخواست متوجه من بشود که رو نویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم . رو نویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:

- جا نداریم آقا . این که نمیشه ! هر روز يك حكم میدند دست یکی و میفرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیر کل ...

حوصله این اباطیل را نداشتم حرفش را بریدم که: - مسکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟

و سیگارم را توی زیرسیگاری برای روی میزش تکاندم. روی میز پاك و مرتب بود. درست مثل اطاق مهمانخانه تازه عروس ها . هرچیز بجای خود. و نه يك ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثل تفی در صورت تازه - تراشیده ای ... قلم را برداشت وزیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و من از در آمده بودم بیرون . خلاص.

تحمل این یکی را نداشتم . با اداهایش . پیدا بود که تازه رییس شده . زور کی غبغب می انداخت وحرفش را آهسته توی چشم آدم میزد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست . صمد و پنجاه تومان در «کارگزینی کل» مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم. و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو لای درزش نمیرفت . می دانستم که چه او بپذیرد چه نپذیرد کار تمام است . خودش هم می دانست. حتما هم دستگیرش شد که با این نك و نالی که کرد خودش راکتفت کرده ولی کاری بود و شده بود . مدیر مدرسه در کارگزینی کل سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رو نویس حکم را به رؤیت رییس فرهنگش هم برسانم که تازه اینطور شد. وگرنه بالای حکم کارگزینی کل چه کسی می توانست حرفی بزند? يك وزارتخانه بود ويك کارگزینی! شوخی که نبود. ته دلم قرص تر از اینها بود که محتاج به این استدلالها باشم . اما به نظرم همه تقصیرها ازین سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدید در بیاورم. البته از معلمیهم اقم نشسته بود. دهسال الف ب درس دادن و قيافه های بهت زده بچه های مردم برای مزخرف ترین چرندی که می گویی ... و استغناء

با غین و استقراء با قاف و سبک خراسانی و هندی وقدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل ورد العجز.. وازین مزخرفات! دیدم دارم خر میشوم . گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دمبدم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت در امتحان تجدیدی به هر احمق بیشعوری هفت بدهم تا ایام آخرتا بستانم راکه لذیذترین تکه تعطیلات است نجات داده باشم . این بود که راه افتادم. رفتم و از اهلش پرسیدم. از يك کارچاق کن . دستم را توی دست کارگزینی گذاشت وقول و قرار، و طرفین خوش وخرم ، ويك روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم و ارسی که باب میلم هست یا نه. و رفتم.

ندارد

مدرسه دوطبقه بود و نوساز بود و در دامنه کوه تنها افتاده بود و آفتا برو بود. يك فرهنگ دوست خرپول عمارتش را وسط زمین های خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده ها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود تا دل ننه باباها بسوزد و برای این که راه بچه هاشان را کوتاه کنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یا رو از متری يك عباسی بشود صد تومان . یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی۔ کاری کرده بود. به خط خوش و زمینه آبی و با شاخ و برگی . البته که مدرسه هم به اسم خودش بود. هنوز در و همسایه پیدا نکرده بودند که حرفشان بشود ولن و پاچه سعدی و بابا طاهر را بکشند میان و يك ورق دیگر از تاریخ الشعراء را بکوبند روی نبش دیوارکوچه شان. تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا . از صد متری داد میزد که توانا بود هر که ... هرچه دلتان بخواهد ! با شیر و خورشیدش که آن بالا سر سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می کرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت، و تا سه تیر پرتاب اطراف مدرسه بیابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی . و آن ته رو به شمال، ردیف کاج های در هم فرو رفته ای که از سر دیوار گلی يك باغ پیدا بود و روی آسمان لكه دراز و تیرهای زده بود . و حتما تا بیست و پنج سال دیگر همه این اطرافه پر می شد و بوق ماشین و ون ون بچه ها و فریاد لبوئی وزن روزنامه فروش و عربده گل به سردارم خیار، نان یارو توی روغن بود . - «راستی شاید متری ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد و شاید هم زمین ها را همین جوری به ثبت داده باشد ؟ هان ؟

- احمق تو چه ؟... بله این فکر ها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که مردم خواهد آمد دشوارش . این بود که خیالم راحت بود . از حق دارند جائی بخوابند که زیر شان آب نرود . - تو اگر مردی عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو.ه و رفته بودم و دنبال کار را گرفته بودم تا رسیده بود به این جا .

همان روز وارسی فهمیده بودم که مدیر قبلی مدرسه زندانی است . لابد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لا بد حالا دارد کفاره گناهانی را می دهد که با خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر قیچی های ردیس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیر شدن اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سر و دستی برای این کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت . این معلومات را توی کارگزینی به دست آورده بودم . هنوز «گه خوردم نامه نویسی» هم مد نشده بود که بگویم یارو به این زودی ها از سولدونی در خواهد آمد فکر نمی کردم کس دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لك زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش . این بود که خیالم راحت بود . ازمدیر مدرسه همه اینها گذشته کارگزینی کل موافقت کرده بود ! درست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودند لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که فلانی یعنی من با ده سال سابقه تدریس می خواهد مدیر دبستان بشود ! غرضشان این بود که لابد خل شده ام که از شغل بسیار مهم ومحترم دبیری دست می شویم یا ابنه دارم و خلاصه این که شاید *****م و از این جور حرفها . و كار بهمین حرفها کشیده بود که و استله قضيه فهماند که باید در کیسه را شل کنم و من هم کردم . ماهی صدو پنجاه تومان حق مقام در آن روزها پولی نبود که بتوانم ندیده بگیرم. و تازه اگر ندیده می گرفتم چه ؟ باز باید بر می گشتم به این کلاس ها و انشاءها و قرائت ها و چهار مقاله و قابوس نامه و سالنامه فرهنگ و اینجور حماقت ها .

این بود که از پیش رییس فرهنگ ماف برگشتم به کارگزینی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی دلال کارم بود . ورو نویس حکم را گذاشتم و گفتم که چطور شد و آمدم بیرون . ودو روز بعد رفتم سراغش معلوم شد که حدسم درست بوده است و رییس فرهنگ گفته بوده: «من از این لیسانسیه های پرافاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اطاقی سر می کنند.» و یارو برایش گفته بوده که اصلا و ابدا ..! فلانی همچین و همچون است و مثقالی هفتحنار با دیگران فرق دارد و ازین هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه هفته دیگر خودم بروم پهلوی او ... و این کار را کردم . این بار رییس فرهنگ جلوی پایم بلند شد که برای آقا ... چرا اول نفرمودید؟!..» وحرفها و خنده های از این جور؛ وچای سفارش داد و از کارمند - هایشگله کرد و به قول خودش مرا «در جریان موقعیت محل» گذاشت و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در حضور معلم ها و ناظم نطق غرایی درخصائل مدیر جدید - که من باشم - کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت بايك مدرسه شش کلاسه «نوبنیاد» و يك ناظم وهفت تا معلم و دویست و سی و پنج تا شاگرد . دیگر حسابی مدیر مدرسه شده بودم.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران