نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

گراهام گرین مرد سوم

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲ دی ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 80
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 131
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 3/54kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 6
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

آدم هیچوقت نمی ­داند که ضربه چه موقعی فرود می آید. هنگامیکه برای اولین بار " رولو ماتنز" را دیدم، در پروندهی پلیس امنیتی دربارهی او این یادداشت را نوشتم : " در شرایط عادی یک دیوانهی خندان است. زیاد می نوشد و ممکن است کمی دردسر درست کند . هنگامیکه زنی رد می شود ، نگاهش را بالا می اندازد و اظهارنظری می کند . اما اینطور بنظرم می آید که ترجیح می دهد کسی مزاحمش نشود . هرگز واقعا" رشد نکرده و شاید به همین علت بود که " لایم" را آنطور می پرستید." عبارت " در شرایط عادی" را به آن علت نوشتم که اولین ملاقات من با او در مراسم تدفین " هری لایم" صورت گرفت و ماه فوریه بود و گورکن ها مجبور بودند زمین یخ بستهی گورستان مرکزی "وین" را با منه برقی بشکافند. گوبی که طبیعت هم داشت تلاش می کرد تا لایم را نپذیرد، اما بالاخره ما او را دفن کردیم و خاک را که از سرما مثل آجر سفت شده بود روی او ریختیم . او در قبر قرار گرفت و " رولو مارتینز" به سرعت براه افتاد - گویی که پاهای دراز و پر تحرکش می خواستند آغاز به دویدن کنند - و اشکهای یک پسر بچه روی صورت سی و پنج ساله اش سرازیر شد. " رولو مارتینز" به دوستی اعتقاد داشت و به همین علت بود که آنچه بعدها اتفاق افتاد برای او ضربه بی شدید به حساب می آمد. همانطور که می توانست برای من با شما ضربهی شدیدی باشد. ( برای شما به این علت که می توانستید تصورش را بکنید و برای من به این علت که زمانی برای این اتفاق توجیه منطقی غلطی در ذهن داشتم). اگر او حقیقت را به من میگفت ، از چه دردسرهای زیادی جلوگیری می شد. اگر قرار است شما از این داستان عجیب و کم و بیش غم انگیز سر دربیاورید، باید از زمینه ی وقوع آن اطلاعاتی در دست داشته باشید: شهر ویران و غمزدهای وین که به مناطق نفوذ چهار قدرت شوروی، انگلیس، آمریکا و فرانسه تقسیم شده بود، مناطقی که تنها با تابلوهای هشدار دهنده مشخص شده بودند و در مرکز شهر که بشکل دایره ی از دیگر نقاط جدا شده بود، به جایی که ساختمان های عمومی و مجسمه های شلخته در آن قرار گرفته اند، " شهر داخلی " در کنترل هر چهار قدرت بود . در این شهر داخلی که زمانی منطقه یی بسیار مدرن بود ، هریک از چهار قدرت به نوبت به مدت یک ماه قدرت را در دست می گرفت و مسوولیت حفظ امنیت را عهده دار می شد. شب هنگام ، اگر آدم آنقدر احمق بود که بخواهد شیلینگهای اطریشی را در کلوب های شبانه خرج کند، می توانست قدرت بین المللی را در حین انجام وظیفه تماشا کند: چهار نوع دژبان- از هریک از قدرت ها یکی- به زبان دشمن مشترکشان با هم حرف می زدند - اگر اصلا " حرف می زدند ! - من هرگز از وضعیت "وین" در فاصله­ی در جنگ اطلاعی نداشتم و جوان تر از آن هستم که وین قدیم را با موسیقی اشتراوس و آن جذابیت های پر زرق و برفش بخاطر بیاورم. از نظر من وين شهر مخروبه و حقیری بود که در آن ماه فوریه خیابان هایش به رودخانه هایی پر از برف و یخ تبدیل شده بودند. "دانوب " رودخانه ی گل آلود و بی تحرک بود که آن سوی منطقهی تحت نفوذ شوروی قرار گرفته بود. جایی که "پراتر" ویران و متروک افتاده بود و پر از علف شده بود. تنها چرخ بزرگی بر فراز پایه های چرخ و فلک که مثل ستون های ویران شده بنظر می رسیدند، می چرخید . محوطه پر از آهن های زنگ زده ی تانک های خرد شده بود که هیچ کس جمع شان نمی­کرد و هرجا که برف سبکتر باریده بود، بوک یخ زدهی علف ها پیدا بود . قومی تخیل من آنقدر قوی نیست که بتوانم این شهر را آنگونه که بود تصور کنم. همانطور که نمیتوانم هتل "ساشر" را چیزی غیر از محل اقامت موقت افسرهای انگلیسی بدانم و نمی توانم خیابان "كابيرنتنر" را بجز آنطور که هست ، بصورت یک مرکز خرید مدرن ببينم . تازه بیشتر قسمت های این خیابان در حد دیدچشم ، تا حد طبقه ی اول ساختمانها تعمیر شده است. یک سرباز شوروی با کلاه پوست و تفنگی که بر شانه حمایل کرده از خیابان می گذرد، چند زن هرزه دور دفتر اطلاعات آمریکا جمع شده اند و چند مرد اوورکت پوش پشت پنجره های اولدوينا" قهوه ای آلمانی می نوشند. شبها هم شهر داخلی و مناطق نفوذ سه تا از قدرت ها همین وضع را دارند، هرچند که حتی در آنجاها هم آدم ربایی اتفاق می افتد گاهی بنظرمان آدم ربایی- های بی معنایی می آمدند - یک دختر اوکرائینی بدون گذرنامه و یک پیر مرد که سنش بیشتر از آن بود که بدرد بخور باشد. گاهی هم البته تکنیسین ها و خائنین . این دقیقا همان شهر وینی است که روز هفتم ماه فوریه سال گذشته "رولو مارتینز" به آن وارد شد. من ماجراها را بر شنای پرونده هایم و همچنین براساس آنچه که "رولو مارتینز" به من گفت به بهترین نحوی که می توانستم بازسازی کردهام . تا حدی که می توانستم در آن دفت به خرج داده ام - سعی کرده ام که حتی یک خط از گفتگوها را هم از خودم نسازم، گرچه نمی توانم درستی حافظه ی "مارتينز" را تضمین کنم . اگر آن دختر را از داستان کنار بگذارید، این داستان ، داستان زشتی است و اگر بخاطر وجود بخش بی معنای مربوط به سخنرانی شورای فرهنگی بریتانیا نبود ، این ماجرا، داستانی شوم و غم انگیز و خشک از آب در می آمد. هنوز یک تبعه انگلستان اگر راضی شود که فقط پنج پوند پول انگلیسی که خرج کردن آن در خارج کشور ممنوع است به همراه داشته باشد، اجازه دارد که سفر کند. اما اگر "رولو مارتينز" دعوتنامه ای از "لايم" از طرف " دفتر بین المللی آوارگان دریافت نکرده بود اجازهی ورود به اطریش را که هنوز یک کشور اشغال شده محسوب می شد دریافت نمی کرد .

 

ندارد

" لايم " پینشهاد کرده بود که "مارتينز" مقالاتی دربارهی مراقبت از آوارگان بین المللی بنویسد و اگرچه این خط اصلی کار "مارتینز" نبود، اما او این پیشنهاد را پذیرفته بود ! این کار به او امکان می داد که از نوعی تعطیلات استفاده کند و او بعد از واقعه­ی" دوبلین " و واقعه ی دیگری که در آمستردام" رخ داده بود ، بشدت نیازمند یک تعطیلی بود. او زنان را تحت عنوان " واقعه" از سر باز می­کرد، چیزهایی که بدون خواست او اتفاق می افتادند. چیزهایی که از دید یک مامور بیمه اتفاقاتی غیرقابل جلوگیری بودند. وقتی به "وین" وارد شد لاغر و فرسوده بنظر می رسید و مرتب از روی شانه پشت سرش را می باشید و این عادتش برای مدتی مرا نسبت به او مشکوک کرد تا اینکه فهمیدم او همیشه از این می ترسد که مبادا ناگهان شش نفر به طرفش هجوم بیاورند. او به طور مبهمی به من گفت که برای خودش دردسر درست کرده است، و این راه دیگری برای بیان یک مطلب بود .

از خط اصلی کار "رولو مارتينز" نوشتن داستانهای وسترن سطح پائینی بود که با نام مستعار " باک دکستر" منتشر می شدند. کتابهایش اگرچه خوانندگان بسیاری داشت، اما روی هم رفته از نظر اقتصادی با باصرفه نبودند . اگر "لايم" پیشنهاد نکرده بود که مخارج او را از طریق

تر می شدند.

یک بودجه ی تبلیغاتی اسرارآمیز بپردازد، او از عهدهی پرداخت مخارجش در وین برنمی آمد. او گفت که "لايم" می توانست به او کوپن های کاغذی بدهد که در آن زمان تنها پول رایج در هتل ها و کلوب های انگلیسی بود و روی آنها از یک پنی تا ارقام بالاتر قیمت - گذاری شده بود . بنابراین، "مارتینز" تنها با پنج پوند پول غیرقابل استفاده به شهر وین وارد شده بود.

در فرانکفورت، جایی که هواپیمایی که از لندن برخاسته بود برای مدت یک ساعت به زمین نشست، حادثه ی عجیبی اتفاق افتاد . "مارتينز" داشت در یک کافه ی آمریکائی همبرگر می خورد. (یک شرکت هواپیمایی دست و دلباز در مقابل دریافت رسید ، به اندازه شصت و پنج سنت به مسافران غذا می داد). در همین هنگام بود که مردی بطرف میز او پیش آمد. او از فاصله ی بیست پایی می توانست تشخیص بدهد که آن مرد یک روزنامه نگار است.

مرد پرسید : " شما آقای دکستر هستید ؟" "مارتينز" حالت دفاعی اش را از دست داد و گفت : " بله ". مرد گفت: "شما از عکس هایتان جوان تر بنظر می رسید . می خواهید اظهار نظری بکنید؟ من نماینده ی روزنامهی نیروهای محلی هستم. ما دلمان می خواهد بدانیم شما دربارهی فرانکفورت چگونه فکر می کنید"

- " من تازه ده دقیقه­ی پیش در این شهر فرود آمده ام ".

مرد گفت : همین کافی است. آیا درباره ی داستانهای آمریکائی نظری دارید؟"

مارتینز گفت : " من آنها را نمی خوانم".

روزنامه نگار به مردی مو خاکستری که با دندانهای جلو آمده اش تکه نانی را به پیش می کشید اشاره کرد و گفت : " طنزنویس مشهور ، می دانید که او آقای "کاری هست یا نه؟"

- " نه. کدام گاری "؟

" البته جنگ .گاری". - " هرگز چیزی درباره اش نشنیده ام".

- " شما داستان نویس­ها خارج از دنیا زندگی می کنید . ماموریت اصلی من این بود که با او مصاحبه کنم". و مارتینز دید که مردک طول اتاق را طی کرد و بطرف "گاری" بزرگ پیش رفت که داشت تانش را روی میز میگذاشت و با لبخندی ساختگی که برای صفحه اول روزنامه مناسب بود به او خوش آمد میگفت . " دکستر" موضوع ماموریت اصلی روزنامه نگار نبود اما بهرحال "مارتینز" داشت احساس غرور می­کرد - پیش از این هیچکس از او بعنوان یک داستان نو بس یاد نکرده بود، و این احساس غرور و اهمیت تا زمانیکه او به مقصد رسید و دریافت که "لايم" برای استقبال از او به فرودگاه نیامده با او همراه بود. ما هرگز نمی توانیم به این امر عادت کنیم که ممکن است اهمیتی که دیگران به ما می دهند، کمتر از اهمیتی باشد که ما برای آنها قائلیم - مارتینز در حالیکه کنار در اتوبوس ایستاده بود به ریزش مداوم برف می نگریست ، درد کم اهمیت بودن را حس می­کرد. برف آنچنان سنگین و آرام به زمین مینشست که به غرقابه های عظیم میان ویرانه ها حسی از همیشگی بودن می بخشید. انگار که آنها حاصل این مصیبت نیستند، بلکه از آغاز پشت خطوط مداوم برف خوابیده بوده­اند.

در پایان خط، وقتی اتوبوس او را کنار هتل آستوریا پیاده کرد ، بازهم "لاييم" به دیدنش نیامده بود. پیامی هم در کار نبود. تنها یک نامه­ی رمز مانند از طرف شخصی بنام گرابین " - که او هرگز نامش را نشنیده بود - برای آقای دکستر" در آنجا بود : " ما انتظار داشتیم شما با هواپیمای فردا به اینجا برسید. لطفا " همینجا بمانید. موقع برگشت هتل برای شما رزرو می­کنم ."

اما "رولو مارتینز" از آن آدم ها نبود که بخواهد معطل شود . اگر آدم در سرسرای یک هتل منتظر شود، دیر یا زود واقعه بی رخ می­دهد . یا درد سری برای آدم ایجاد می­شود

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران