نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب کنت دومونت کریستو

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۱ دی ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 91
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 480
فرمت فایل : PDF
حجم فایل : 5/70KB

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 11
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

به ما از ژانینا می نویسند

فراتر از اتاق نوارسيه، چنان حیران و تلوتلو خوران بیرون رفت که والانتين دلش به حال او سوخت.

ويلفور که فقط چند کلمه تمام بر زبان آورده و سپس به اتاق دفتر خود گریخته بود، دو ساعت بعد نام زیر را دریافت داشت.

«پس از جریانی که امروز آشکار شد، آقای نوارسیه دوويلغور نمی تواند تصور کند که ازدواجی در بین خانواده او و خانواده فرانز دپینای امکان پذیر باشد. آقای فرانز دپینای از اینکه بیندیشد آقای دوويلفور وقایع بازگو شده امروز را می دانسته و در این باره به او اطلاع نداده است، نفرت دارد»

کسی که در این لحظه قاضی را خم شده در زیر ضربه ای که او نه پیش بینی کرده بود و نه باور می کرد، می دید، به حال او رحمت می آورد. بالاخره هرگز به فکر و یلفور نرسیده بود که پدرش صراحت، یا در واقع خشونت را تا آنجا پیش ببرد که چنین داستانی را برای فرانز سازگوید. این هم درست است که چون آقای نوارسية عقاید سیاسی پسرش را حقیر می شمرد، هرگز به این فکر نیفتاده بود که جریان مرگ ژنرال کستل را برای او باز گوید، و ويلفور همیشه پنداشته بود که ژنرال کسل، یا بارون دپینای، برحسب اینکه او را با نام خودش بنامیم یا با نامی که به او داده شده بود، به قتل رسیده است، نه اینکه در یک دوئل قانونی مرده باشد.

نامه خشن مرد جوانی که تا آن زمان رفتاری احترام آمیز نسبت به او داشت، برای غرور مردی مانند ويلغور ضربه ای کشنده بود.

تازه ویلفور داخل دفترش شده بود که همسرش وارد شد.

خروج بی مقدمه فرانز که نوارسیه او را احضار کرده بود، چنان همه را دچار حیرت کرد که موقعیت مادام دوويلفور که با سردفتر و گواهان تنها مانده بود، لحظه به لحظه ناراحت کننده تر می شد. پس خانم دووبلفور تصمیم خود را گرفته و اعلام داشته بود که برای خبرگیری می رود.

آقای دوولفور فقط قناعت کرد به اینکه بگوید به دنبال مكالماتی که میان او، فراتز دپینای و آقای نوار سیه جریان یافته است، ازدواج والانتین با فرانز به هم خورده است.

گفتن این مطلب به آنها که منتظر خبر بودند مشکل بود، پس مادام دوو یلفور هم قناعت کرد به اینکه بگوید، چون در شروع جلسه آقای نوارسیه دچار نوعی سکته شده است، امضای قرارداد به چند روز بعد موکول شده است.

هرچند این خبر دروغ بود، چون به نحوی خاص به دنبال دو مصیبت اتفاق افتاده از همین نوع بود، شنوندگان با حیرت به هم نگاه کردند، و بی آنکه حرفی بزنند بیرون رفتند.

در این مدت، والانتین که در عین حال هم خوشحال بود و هم نگران، پس از آنکه پیرمند را که چنین ناگهانی او را از عقیدی که او خود را از پذیرفتن آن ناگریز می یافترهانیده بود، بوسید و از او تشکر کرد، اجازه خواست که به اتاق خودش برود و استراحت کند. آقای نوارسیه با نگاه به او اجازه داد.

اما والانتین وقتی از اتاق پدربزرگ بیرون آمد، به جای آنکه به اتاق خودش برود، راه دالان را پیش گرفت، از در کوچک بیرون رفت و خود را به داخل باغ افکند. در میان همه حوادثی که پی در پی پیش آمده و بر روی هم انباشته شده بود، وحشتی مبهم دائما قلب او را می فشرد. هر لحظه انتظار داشت مورل را ببیند که رنگ پریده و تهدیدکنان وارد میشود.

حالا زمانش بود که او خود را به نرده ها برساند.

ماکزیمیلین که با دیدن فرائز که همراه آقای ويلغور گورستان را ترک کرده بودند، حدس زده بود که چه جریانی ممکن است پیش آید، آنها را دنبال کرده، دیده بود که فرانزپس برای او شکی باقی نمانده بود. خود را به محوطه افکنده و برای هر کاری آماده شده بود، کاملا یقین داشت که والانتین در اولین فرصتی که بیاید به سوی او خواهد دويد.

مورل اشتباه نکرده بود. چشمش که به شکاف تخته دوخته شده بود بالاخره دختر جوان را دید که بدون رعایت کوچکترین احتیاطی به جانب نرده میدود. ماکزیمیلین با اولین نگاهی که به او کرد مطمئن شد، و با اولین کلمه ای که والانتین بر زبان آورد، از شدت شادی از جا پرید. زیرا والانتین گفت:

- نجات یافتیم. موری که نمی توانست این سعادت را باور کند تکرار کرد: - نجات یافتیم؛ به وسیله چه کسی؟- به وسيله پدربزرگم. آه، مورل او را دوست بدارید.

مورل سوگند یاد کرد که پیر مرد را از صمیم قلب دوست دارد. این سوگند برای او راحت بود، زیرا در این لحظه نه تنها او را مانند یک دوست، یک پدر دوست داشت، بلکه او را مثل خداوند می پرستید. مورل پرسید:

أو چطور توانست عمل کند؛ چه وسيله حیرت انگیزی به کار برده؟

والانتين اول دهان باز کرد تا همه چیز را بازگوید، لیکن اندیشید که در عمق ای

یک پدر دوست داشت، بلکه او را مثل خداوند می پرستید. مورل پرسید:

أو چطور توانست عمل کند؛ چه وسيله حیرت انگیزی به کار برده؟

والانتين اول دهان باز کرد تا همه چیز را بازگوید، لیکن اندیشید که در عمق این ماجرا رازی هولناک نهفته است که تنها متعلق به پدربزرگش نیست. پس گفت:

- بعدها همه چیز را برایتان حکایت می کنم.

ندارد.

در این - چه وقت؟

- وقتی که همسر شما شدم.

این واگذاری گفتگو به دورانی ربط می یافت که انتظار کشیدن را برای مورل آسان می کرد. بنابراین پذیرفت که فعلا به آنچه می داند قناعت کند، و این مقدار برای آن روز کافی بود. با این حال حاضر نشد از آنجا برود مگر زمانی که از والانتين قول گرفت که عصر روز بعد او را ببیند.

والانتین آنچه را مورل میخواست قول داد. همه چیز در چشم او تغییر یافته بود، و مسلما حالا برایش آسان تر بود باور کند که با ماکزیمیلین ازدواج خواهد کرد، تا ساعتی پیش باور کند که با فراتر ازدواج زمان مادام دو ويلفور به اتاق نوار سیه بالا رفته بود.

نوارسیه با همان نگاه تیره ای که عادت داشت مادام دوويلفور را بپذیرد، او را نگریست. خانه ویلفور گفت:

«آقا، نیازی نیست به شما بگویم که ازدواج والانتین لغو شد، زیرا این جریان در اینجا اتفاق افتاد

چشم نوار سیه بی حرکت ماند. خانم دوو بلغور ادامه داد:

اما آنچه شما نمی دانید این است که من پیوسته با این ازدواج مخالف بودم، و این کار برخلاف میل من انجام می گرفت.»

نوارسیه چنانکه گویی منتظر توضیح است عروسش را نگریست.

- بنابراین، حالا که این ازدواج که نفرت شما را از آن می دانستم به هم خورده است آمده ام تا از شما تقاضایی را بکنم که نه آقای دوو یلفور می تواند بکند، نه والانتين»

چشم های نوار سیه پرسید که این تقاضا چیست، مادام دوو بلفور ادامه داد:

- چون من تنها کسی هستم که از این مسأله سودی نمی برم، و بنابراین حق آن را دارم، آمده ام از شما درخواست کنم که همان گونه که محبت خود را به نوهتان والانتین داده اید، ثروتتان را هم به او بازگردانید.

نگاه نوار سیه مدتی مردّد باقی ماند. مسلم بود که او دلیل این تقاضا را می جوید و آن را نمی یابد. مادام دوو یلفور ادامه داد:

«آقا، آیا می توانم امیدوار باشم که قصد شما با تقاضایی که از شما کردم هماهنگ باشد؟ نوارسيه با چشم گفت: - بله. - در این صورت من سپاسگزار و خوشحال از اینجا می روم.

مادام دووبلفور سپس به نوارسیه سلام داد و بیرون رفت.

در واقع فردای همان روز نوار سيه سردفتر را خواست، به خواست او وصیت نامه اول پاره شد، وصیت نامه ای دیگر تنظیم کردند که طبق آن تمام ثروت نوار سیه به والانتين می رسید، به شرط آنکه از او جدایش نکنند.

آنگاه بعضی ها حساب کردند که مادموازل دوويلفور که وارث آقا و خانم سن - مران است، و از نو مورد لطف نوارسیه قرار گرفته است، روزی خواهد رسید که سالیانه حدود سیصد هزار ليور عابدی داشته باشد.

در زمانی که این ازدواج در خانه ويلفور ها به هم می خورد آقای کنت دومور سرف دیداری از کنت دو مونت کریستو دریافت داشت. و فردای آن روز برای آنکه اشتیاقش را به آقای دانگلار نشان دهد، او نيفورم ليوتنان ژنرالیش را که همه صلیب هایش به آن آویخته بود پوشید، بهترین اسب هایش را خواست و چنین مزین شده به کوچه شوسه- دانستن رفت. از مستخدمین خواست که ورود او را به آقای

دانگلارکه مشغول محاسبه جمع بندی ماهیانه اش بود اطلاع دهند.

این موقع در زمانی بود که از مدت ها پیش نمیشد دانگالار را در آن خوش خلق یافته زیرا نتیجه محاسبه مطابق میل او پیش نمی رفت.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران