نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب دوران کودکی

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۶ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 95
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 330
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 3/84kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 8
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

پدرم روی کف اطاق نیمه تاريك و تنك - زیر پنجره - آرمیده و پیراهنی بی اندازه دراز و سفید بتن دارد. انگشتان پاهای برهنه اش بطرز عجیبی از هم باز شده و انگشتان دستهای رئوفش نیز که با آرامش تمام برسینه اش گذاشته شده کج و معوج است . چشمان پر نشاطش را در دایره سیاه- دو سكه مسين - کاملا پوشانده ، چهره مهربانش نیره بنظر می آید و دندانهایش که بشكل ناهنجاری نمایان است مرا می ترساند . مادرم نیمه برهنه است و دامن سرخی پوشیده و شانه سیاهی را که من همیشه پوست هندوانه با آن می بریدم بدست دارد و بزانو ایستاده موهای بلند و نرم پدرم را از پیشانیش بطرف پشت سر شانه میکند . چشمان خاکستریش باد کرده است و قطره های درشت اشك پیاپی فرو میریزد .

جده ام دست مرا در دست دارد . جده ام چاق و گرد است ودوران کودکی سر بزرگ و چشمان درشتی دارد و بینیش مضحك و شل و ولاست. از سر تا بيا سياه بنظر می آید و نرم است و گیرائی عجیبی دارد . او هم گریه میکند و بطرز خاص و جذابی سخنان مادرم را باز میگوید و از سر تا پا میلرزد و مرا بسوی پدرم هول میدهد . ولی من پیله میکنم و پشت سرش قایم میشوم . میترسم و ناراحتم. هیچوقت گریه بزرگترها را ندیده بودم و سخنانی را که جده ام میگوید و رامیگوید نمی فهمم . میگوید .

د با پدرت وداع کن - دیگر نخواهیش دید - مرد - عزیزم مرد . در جوانی مرد - از دنیاخیری ندیده رفت .... )

من سخت بیمار بودم - تازه بر خاسته بودم . خوب بیاد دارم که پدرم هنگام بیماری من بانشاط و خوشروئی با من ور میرفت ،بعد ناگهان ناپدید شد و جده ام جایش را گرفت - آدم عجیبی بود .

من از جدهام پرسیدم :د از کجا آمدی ؟ جواب داد :

و از آن بالا - از نیژنی سوار کشتی شده آمدم - آخر روی آب که آدم پیاده راه نمی رود ؟ »

هم از این حرفها خنده ام میگرفت وهم معنیش را نمیفهمیدم . در طبقه بالای خانه ایرانیان ریش حنائی منزل داشتند و در زیرزمین پیر مرد زرد پوستی از مردم کالميك پوست گوسفند میفروخت ، من میدانستم که میشود روی دست گیر پله کان سوار شد و خیز خورد تا پائین و اگر آدم بیفتد سر نگون میشود - اینرا من خوب میدانستم خوب ، آدم روی دست گیر پلکان سوار میشود . دیگر با آب چه ربطی دارد ؟ عجبا

همه چیز نادرست است ، قاتی پاتی است . خنده۔ دار است . . . ماکسیم گورکی بشاش و شیرین و روان حرف میزد . من از روز اول با ار دوست شدم - حالا میل دارم که هر چه زودتر با او از این اطاق خارج شوم

ندارد

وضع مادرم خیلی ناراحتم میکند . اشکها و فریاد و فغانش نگرانی تازه ای در نهاد من بیدار کرده . اولین باریست که او را اینجور میبینم . همیشه خیلی سخت و سرد است و کم حرف می زند - پاکیزه و صاف و بزرگ است . درست مثل اسب . تن خشن و دستهای پرزور و وحشتناکی دارد . حالا مثل اینکه سر تا پایش باد کرده - آدم بدش می آید . موهایش پریشان شده- تمام لباسهایش دریده گیسوانش که همیشه مثل يك كلاه بور گنده روی سرش گذاشته شده بود حالا دیگر روی شانه برهنه اش پریشان است - روی صورتش پراکنده است و نصفش هم که بافته بود حرکت می کند و بصورت خواب رفته پدرم میخورد . من مدتیست توی اطاق افتاده ام - ولی او . مادرم . حتی یکبار هم بمن نگاه نکرد - موهای پدرم را شانه میزندو زار می زند و اشک میریزد و هق هق میکند .

دهاتیهای سیاه سوخته و پاسبان از در سرک کشیده نگاه می کنند. پاسبان کج خلقی فریاد میکند :

زودتر بلندش کنید .» و جلو پنجره شال تیره رنگی آویخته شده - مثل بادبان کشتی باد تویش افتاده . روزی پدرم مرا در قایقی که شراع داشت گردش داد. ناگهان رعد صدا کرد . پدرم خندید و مرا سفت میان زانوهایش فشرد و فریاد بر آورد، چیزی نیست نترس .

ناگهان مادرم با شتاب زوری زد و از روی زمین بر جست و في الفور دوباره نشست و به پشت افتاد و موهایش روی کف اطاقدوران کودکی پریشان شد . چهره سفید رنگ پریده اش كبودشد و او هم مثل پدرم دندانهای خود را نشان داد و با صدای وحشت زائی گفت:

در را ببندید. آلکسی را بیرون ببرید !) جده ام مرا کنار زد و بسوی در شتافت و فریاد زد ،

عزیزانم نترسید ، محض رضای مسیح بروید | وبا نیست - موقع زائیدنش سر رسیده - رحم کنید - بروید.»

من پشت صندوق - در گوشه تاریکی قایم شدم و از آنجا دیدم که چگونه مادرم روی زمین افتاده بخود می پیچد و ناله می کند و دندان بهم میساید و جده ام دور ورش میچرخد و با لحن نوازش و خشنودی میگوید:

دینام ابن واب! واریوشا صبر داشته باش ! ای مریم - مقدس که شفيع همه هستی....

می ترسم. مادر و جدهام پهلوی پدرم روی زمین میلولند. باو میخورند . ناله میکنند . فریاد میکشند. ولی او بیحرکت است. مثل اینکه میخندد. این لوليدن روی زمین اطاق خیلی طول کشید. ولی مادرم یکبار بر خاست و باز زمين خورد . جده ام مانند یك گوی بزرگی و سیاه از اطاق بیرون جست . بعد ناگهان توی تاریکی بچهای فریاد کشید . جده ام گفت ؛ د خدایا شکر - پسر است!) بعد شمع روشن کرد .

يقين من در همان گوشه ای که بودم بخواب رفتم - چون بیش از این چیزی یادم نیست .

دوم چیزی که در خاطرم محفوظ مانده روزی است بارانی گوشه خاموش قبرستانی است. روی شیب لغزند

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران