نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب آدمهای بی شناسنامه

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۶ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 90
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 360
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 6/94kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 9
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

یکی از سرگرمی های زندانی ها داستان سرائی است.

توی بیشتر بندها یکنفر هست که شبها برای زندانی ها قصه می گوید. محض اینکه هوا تاریک می شود و زندانی ها شامشان را میخورند از زور بیکاری و بدبختی اطراف قصه گو جمع می شوند و با شنیدن داستان های سرگرم کننده ساعتی غم و غصه زندان را قراموش می کنند.

بهترین قصه گوها همیشه توی بند یک میروند، زندانی های این بند اکثرا" آدم های پولدار و با معرفت هستند دستشان به دهنشان میرسد. بهتر جور قصه گو را می کشند و از لحاظ غذا و جا و سیگار و بقیه مخلفات قصه گو را تامین می کنند.

قصه گو هم برای جلب نظر زندانی ها سنگ تمام میگذارد. طوری با هیجان و علاقه داستانش را شرح می هد که آب از لب و لوچه زندانی ها سرازیر می شود و گذشت زمان را فراموش می کنند.

یکی از این قصه گوها واقعا قصه محشر می کرد زندانی های ابد هم تا بحال نظیر او را ندیده بودند ده ها بلکه هزارها رمان خوانده و همه را از حفظ بود آنهم چه رمان هائی پاردین ها، شرلوک هولمزها، بینوایان، زن نانوا، آهنگران، سه مرد سلحشور و ... هر کدام از این رمان ها را در چند شب برای زندانی ها تعریف می کرد بعضی ها ده بار، بیست بار این داستان ها را خوانده و یا از قصه گوها شنیده بودند با اینحال دوست داشتند از زبان، عثمان هم بشنوند.

قصه گفتن تا نیمه شب طول می کشد درست سر ساعت 12 قصه گو مطلب را در جای حساسی قطع می کرد و بقیه را برای فردا شب می گذاشت.

زندانی ها که حسابی شنگول و سرحال بودند با رضایت کف میزند و زیر لحاف ها دراز می کشیدند. این قصه گو یک عیب را داشت چون هروئینی بود. هر وقت مواد به او نمیرسید چرت میزد. به همین جهت زندانی ها مجبور بودند مرتب به او سوک بزنند و از خواب بیدارش یک روز پانصد لیره پول یکی از زندانی ها کم شد. این موضوع مثل بمبی بود که توی یک اطاق در بسته منفجر شود. تمام زندانی ها بند یک را ناراحت و عصبانی کرد تا آن روز سابقه نداشت توی یک بند یک چنین جریانی پیش بیاید زندانی های بند یک همه آدم های چشم و دل سیر و با سابقه بودند و دزدی اموال یکدیگر را بزرگترین و کثیف ترین خیانت ها میدانستند. در نظر آنها یک دزد با شرف هرگز اموال دزدهای دیگر را نمی دزدد.

همهی زندانی ها به قصه گو مظنون بودند. چون او هروئینی بود و جز پولی که زندانی های بند یک به او میدادند درآمد دیگری نداشت وقتی قصه گو فهمید که به او مظنون هستند گفت:

- رفقا بیائید همه جای مرا بگردید. اگر اینکار را نکنید بیشرف هستید.

ریش سفید بند لحاف و تشک او را وسط اطاق انداخت و رفقا از توی لحاف او پول را پیدا کردند. و خودش را با اردنگ از اطاق بیرون انداختند.

آن شب تمام زندانی ها دمق و ناراحت خوابیدند. جای قصه گو خیلی خالی بود و آنها می بایست بهر قیمتی شده یک قصه گوی دیگر پیدا کنند.

 

ندارد

فصل دوم

بچه ای که هشت سال قبل از مادرش و یک سال پیش

از پدرش به دنیا آمده ا...

فردا صبح زندانی ها بند یک مثل آدم ها خمار بودند. دلشان نمیخواست از رختخواب هایشان بیرون ببایند. وقتی مامورزندان برای بیدار کردن آنها آمد ریش سفید زندان همانطور که زیر لحاف درازکشیده بود گفت:

- سرکار ولمان کن. سر بسرمان نگذار حوصله نداریم. دیشب نخوابیدیم. مامور زندان که قدی ریزه داشت و همه او را نیم وجبی صدا میکردند واز جریان مطلع بود جواب داد:

- بلند شین قول میدهم از زیر زمین هم شده یک قصه گوی خوب براتون پیدا کنم.

زندانی ها باد دلخوری از جا بلندشدند وبرنامه هر روزی زندان با قیافه های اخمرو کسل شروع شد. هیچکس حال شوخی کردن و حرف زدن نداشت.

بعد از ظهر زندانی های جید را آوردند و توی بندها تقسیم کردند.

نیم وجبی جوان لاغر اندام و رنگ پریده ای را توی بند یک آورد و به ریش سفید بند گفت:

- این بابا تازه کار... صلاح نیست بفرستمش توی بندهای دیگه. اینو امشب نگهدارین پیش خودتان جای عثمان را بهش بدین بخوابه تا فردا یک فکری برایش بکنم.

زندانی های بند یک راضی نبودند یک غریبه به اطاقشان بیاید اما از دیدن قیافه وحشت نزده زندانی جدید که مثل بید می لرزید و جرات نمیکرد توی چشم کسی نگاه بکند دلشان سوخت.

ریش سفید زندان با دلخوری گفت:

بنشین باباجون... نترس... راحت باش.

زندانی جدید در محلی که نشان داده بودند نشست. یکی از طندانی ها سیگاری به او تعارف کرد. حوان تازه وارد سیگار را گرفت چون کبیریت نداشت منتظر ماند که دیگران به او کبیریت بدهند. پهلودستی سیگارش را جلو برد زندانی جدید سیگارش را آتش زد.

ریش سفید بند پرسید:

لحاف و تشک داری؟

نه

کی هستی و چه کاره ای؟

جوان تازه وارد جواب نداد...

ریش سفید دوباره پرسید:

جرمت چی یه؟

جوان باز هم جوابی نداد یکی از زندانی ها با کنایه گفت:

لابد جرمی هم نکرده...

دو سه نفر از این شوخی خندیدند. زندانی جدید بی تفاوت جواب داد:

پرسیدین جرمم چی یه؟

بعله آقا پسر بیخودی که نیاوردنت اینجا؟

تمام زندانی ها ساکت و با علاقه منتظر جواب زندانی تازه وارد بودند و او خیلی جدی و کوتاه جواب داد:

هیچ.

همه یکباره زدند زیر خنده و زندانی اولی گفت:

نگفتم جرمی ندارد...

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران