نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب درد سایوش

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۳ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 86
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 300
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 2/60kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 6
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

اوایل اردیبهشت سال ۱۳۰۰، آبادان.

سحر هوا هنوز گرگ و میش بود که صدای مرغهای دریایی از خواب بیدارم کرد. سرم کمی درد می کرد اما ساق پا و قوزك پای چپم که هنوز توی گچ بود، درد نداشت، فقط بد جوری بی حس و کرخ بود. (دوسه جمعه پیش باید شاهکار بزنم ودر باشگاه قایقرانی لب اسکله ساق پای خودم را بین دوتا قایق قلم کنم. تنها بودم، پنجره از شب باز مانده بود، ومن صدای شاخه های بوته گل کاغذی را هم پشت دیوار پنجره می شنیدم که به توری می خورد. باد سحری بوی منشط را به درون اتاق خواب فسقلی می دمید . همچنین بوی گاز و دود و سولفور پالایشگاه نفت و کارخانه های پتروشیمی را.

هر طور بود بلند شدم پنجره را ببندم. سحرگاه اردیبهشتی خاکستری رنگی آبادان روی باغ ۲۹۷ نشستهبود. باغ ساکت بود. جاده خرمشهر ساکت بود. آسمان ساکت و دنيا آرام و بی خیال، میان نسیم... نخلهای بلند، درختهای عرعر، بوته های بزرگی گل خر زهره، همه خواب آلود و خاك گرفته، منتظر بارانی بودند که حالا باید برایش پنج ماه صبر می کردند.

پشت فلتها، از لب بندر، صدای سوت کشتی می آمد که از سمت اسکله بارگیری جلوی پالایشگاه به طرف خسرو آباد و دهانه خلیج در رفت و آمد بودند. تنها صدای دیگری که می آمد صدای خاکستری شدن موهای خودم بود.

گفتم پنجره را ببندم، تا شاید یکی دو ساعت دیگر بخوابم، اما مرغهای دریایی ام را دیدم که سر دیوار منتظراند. از آنها مثلا مال من بودند. مال من بودند و مال خلیج فارس. دوتا بودند، سفید و کوچولو، و هر کدام یك پایشان نمیدانم در اثر چه جور مرض یا خوره یا پیری از شکل طبیعی خارج شده بود. پاهای ناقص عین غده های صورتی بد رنگی زیر تنشان آویزان بود. بدتر از خودم تنها بودند، گمشده وناجور. نروماده بودند

کنم. لابد عاشق و معشوق بودند. یا شاید مثل من و فرنگیس خواهر و برادر بودند. هر چه بودند امسال بهار سحر به سحر، لب دریا و اسکله را ول می کردند، می آمدند روبروی پنجره ام روی پاهای از شکل افتاده می نشستند و با شیون در میان نسیم سحری صدام میزدند. بعد هر کدام نوبت به نوبت خیز برمی داشتند و با بالهایگشوده، شیرجه آسا، به سوی تاقچه چوبی کنار پنجرۀ کوچک، پرواز می کردند.

پنجره را باز گذاشتم و آمدم توی آشپزخانه، يك قوطی ساردین چند پشیزی، تون ماهی شیلات جنوب باز کردم آوردم ریختم توی بشقاب رنگ و رو رفته ملامین روی لبه هر؛ فسقلی پنجره . چشمهای گرسنهسر دیوار صبر کردند تا من از لب پنجره دور شدم. بعد آمدند، نوبت به نوبت، به ناشتای ساردین سرد در سرای جلال آریان، (وقتی سالها عين بوتیمار تنها زندگی کردید قاطی مرغهای دریایی رفتن ساده است.)

ندارد

هنوز پنج و نیم بود، بنابراین برگشتم، روی تختخواب دراز کشیدم. در سکوت نگاهشان کردم. در پرواز ودر رفتارشان آهنگی بود، آهنگی که دریا به آنها یاد داده بود، و خوب بود. از لبدیوار این طرف کودکستان پروانه بلند می شدند، می آمدند، نوك میزدنده لقمه ای میزدند، بر می گشتند. سیستم داشتند. هماهنگی داشتند. تا یکی سیر پروازش را به سوی معجون شیلات پایان نمی داد و بر نمی گشت دیگری پرواز نمی کرد. به هم مهلت میدادند. به هم ایمان داشتند.

مرا یاد ثریا و خسرو انداختند.

خواهر زاده ام ثريا و شوهرش خسرو قرار بود - قرار بود، وجه ماضی مطلق - امروز برای چند روزی به آبادان پرواز کنند. من خودم بخاطر پای گچ گرفته كذایی نتوانسته بودم بروم تهران عروسی. قرار بود بیایندآبادان پیش من، برای ماه عسل. اما.

حدود نیمه شب دیشب فرنگیس از تهران تلفن کرده بود و خبر داده بود که جشن عروسی ثریا و خسرو بهم خورده. ظاهرا پیشامد بدی شده بود، وضعیت بهم ریخته بود. خواهرم خودش پای تلفن حال خوبی نداشت، از من خواسته بود اگر می توانم به تهران بروم، ومن هم گفته بودم با اولین پرواز روز بعد خود را می رسانم. گفته بود پات، گفته بودم پام با وجودی که توی گچ است از حيز انتفاع ساقط نشده. پس از مرگ شوهرش، این نخستین بار بود که فرنگیس دستش را برای كمك دراز می کرد و میدانستم اتفاق بدی افتاده. هواپیمایی ملی هر روز ساعت ۱۰ پروازی به تهران داشت، ومن مسئول پروازهای فرودگاه را میشناختم، همیشه جایی برایم جور می کرد. |

هنوز خیلی کله سحر بود که بلند شد و کاری کرد. از توی تختخواب مرغهای دریایی را تماشا کردم که با هم وباتون شیلات جنوب عشق و حال می کردند. به بالش تکیه زدم و کتابی را که دیشب شروع کرده بودم و کنارم دمرو باز بود برداشتم. کمی مشغول شدم.

نسخه انگلیسی رمان كوچك و بیگانه نوشته آلبر کامو بود و حال و روحیه راویش از حال و روحیه و وضعیت خودم کلی بهتر. زندگی روزمره و ساده يك بابای الجزایری بود به اسم هورسو، کارمند دون پایه يك مؤسسه، اما نه شرکت ملی نفت ایران در همان جملات اول کتاب مورسو مادرش مرده بود، بعد طی چند صفحه بعد اورا به خاك سپرده بود، بعد از همان راه رفته بود يك دختر ماشین نویس را بلند کرده بود، و با هم رفته بودند شنا وبعد عشق. گفتم که حال و اوضاعش از من بهتر بود.

در رختخواب ماندم و گاهی مرغهای دریایی و گاهی زندگی مورسو و نشمه اش را دید زدم، تاهفت، هفت وپنج دقیقه، که صدای در عقب آشپزخانه بلند شد. در این ساعت، مطرود از اتاقهای پشت باغ میآمد در آشپزخانه را، که به حیاط خلوت عقب باز می شد، با کلید خودش باز می کرد، وصدای بشقاب وفنجان و قاشق و چنگال را بلند می کردم که این هم مثلا سیستم مطرود آل مطرود برای بیدار کردن من بود. مطرود هم سیستم داشت.

محدوده هشت، پس از چند تا تلفن به رئیس اداره و این و آن، و بستن ساك دستی، وقتی عصا به دست با تاکسی آریای شرکتی از ۲۶۷ به سوی فرودگاه حرکت می کردم مطرود توی باغ وینستون می کشید و داشت با شلنگی اسفالت راهروی باغ را آب می داد. کلید و خانه و همه چی را به او سپردم. مرغهای دریایی بدتر از خودم پا شکسته و ناشتا خورده و حالا بهت زده وانگار حيران در بقیه کار امروز جهان - سر دیوار مات بودند.

و از شیشه ماشین به آنها چشمك زدم. توی دلم گفتم بچه های خوبی باشید. بچه های خوبی باشید، کارهای بد بد نکنید، تا من بر گردم.

همانطوری بهت زده به این ور و آنور نگاه کردند. انگار می گفتند برو، اگر ما نصف کارهای ترو بکنیم

 

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران