نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

دانلود کتاب ویرچینیاولف سال ها

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۳ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 110
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 530
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 5/10kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 11
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

ویرجینیا وولف نویسنده ای است پر رمز و راز و قلم پردازی که در داستان نویسی شیوه ای خاص دارد. او که در نقد ادبی نیز همچون داستان سرایی تبحری ویژه دارد بر این باور است که درمان نوينه را باید از حيطه الگوهای کلیشه ای داستان نویسی رهایی بخشید، همانگونه که انسان می بایست گریبان خویش را از چنگال قراردادهای کهنه و پوسیده اجتماعی نجات دهد و از آنجا که خود در پایان دوران ملکه ویکتوریا به جهان پای نهاده بود، به این باور رسیده بود. دوره ای که تارهای سنت گرايي خويش را چونان قفسی تنگ به دور اجتماع تنیده و زنجیرهای محدودیت را به گردن انسان ها انداخته بود و به وسیله طنزپردازان آن زمان به باد استهزاء گرفته شده بود.

پیچیدگی سبک ویرجینیا وولف، خوانندگان را در برزخی قرار می دهد که حتی در پایان داستانهایش نیز از آن رهایی نمی یابند. زندگی در رمان‌های او، گاه به صورت اعمالی تکراری و پوچ جلوه گر می شود، زمانی جلوه ای جذاب و دوست داشتنی می یابد و گاهی نیز حالتی اسرار آمیز و خیالی به خود می‌گیرد. او بیشتر در درون شخصیت هایش زندگی می‌کند، تصورات و افکار آنان را به رشته تحریر در می آورد و خواننده را غالبا با ذهنیات آنها مشغول می سازد تا گفتار و اعمالشان. اوهنرمندی است که واقعیت های زندگی را در ذهن خواننده آثار خود به تصویر در می‌آورد و در پي بیان احساسی و افکار خویش است، نه کشش و جذابیت داستان.

ویرجینا در داستان هایش، با نگرشی نو به جهان پیرامون خود، انسانها را موجوداتی میداند که می توانند فارغ از پای بندی های اجتماعی و اقتصادی، رها از قید و بندهای بشری، خود را در جلوه های پر نقش و نگار و گوناگون حیات غرق سازند. او در این اندیشه به سر می برد که برای اینکه بتوانی به همه چیز در آمیزی باید خود را میان آن اندازی» و سرانجام نیز به این اندیشه جامه عمل پوشاند، خود را میان آب انداخت و به زندگی خویش خاتمه داد. بهار متغیری بود. هوا دائما تغییر می کرد و ابرهای آبی و ارغوانی را بر فراز زمین به این سو و آن سو می کشاند. در روستا نگاه کشاورزان به مزارع دوخته شده بود و همه نگران بودند. در لندن مردم نگاهی به آسمان می انداختند چترهای خود را باز می کردند و پس از مدتی دوباره میبستند. لیکن در ماه آوریل چنین هوایی دور از انتظار نبود. هزاران فروشنده در «وایت لی ، در فروشگاههای نیروی دریایی و ارتش، هنگام تحویل بسته های کادویی به خانم هایی که با لباس های چین دار آن سوی پیشخوان ایستاده بودند، در مورد هوا چنین نظری داشتند. از نظر کسانی که به دلايل پست کردن نامه ای، یا ایستادن کنار ویترین مغازه ای در «پیکادلی» توقف می کردند، رفت و آمد دائمی خریداران در اوست اند» وتجار و کسبه در «ایت» ماند کاروانهایی بودند که همواره در حال کو چاند. فصل جدید نزدیک بود، از این رو درشکه های دو نفره، کالسکه های تک اسبه و گاری ها مدام در رفت و آمد بودند. در خیابان های خلوت تر نوازندگان ساز خود را به صدا در می آوردند واغلب اوقات صدای غمگین ني آنها در هوا طنین می انداخت که اینجا بین درختان «هایدپرک» و یا «سنت جیمزه با جیک جیک گنجشگان و صدای عاشقانه چلچله ها به طور متناوب مخلوط می شد. کبوتران در میادین شهر بر شاخه های درختان این طرف و آن طرف می پریدند و با حرکت آنها شاخه های کوچک درختان به زمین می افتاد. صدای بغ بغوی آنها که ناپیوسته بود به کرات به گوش می رسید. غروب هنگام دروازه های ماربل آرچ و داپلی هاوسه مملو از خانم هایی بود در لباس های رنگارنگ و دامن های پف دار و آقایانی عصا به دست با لباس های فراک و گل های میخک به سینه. آنگاه پرنس وارد می شد و مردم هنگام عبور او به نشانه احترام کلاهتان را از سر بر می داشتند. دختران خدمتکار در زیرزمین های خیابان های دور و دراز مناطق مس*****ی، کلاه به سر و پیشبند بسته مشغول درست کردن چایی بودند. قوری نقره ای به زحمت از پله های زیرزمین بالا آورده، روی میز گذاشته می شد و پیر دختران ترشیده با همان دستانی که خون جراحت های پر موندسی» و دها کتون» را بند آورده بودند، یک، دو، سه و چهار پیمانه چایی داخل قوری می ریختند. هنگام غروب خورشید یک میلیون چراغ گازی همچون ستاره های درخشان در پهنای تاریک اسمان درون محفظه های شیشه ای روشن می شد و با این وجود، سایه هایی گسترده از تاریکی بر سطح پیاد درو باقی می ماند. در آبهای آرام «راندپوند» و سرپنتین * تلفیقی از نور چراغها و غروب خورشید منعکس می شد.تفرج کنندگان درون درشکه های تک اسبه هنگام عبور از روی پل در انتظار دیدن چشم اندازی دلفریب بودند. سرانجام ماه پدیدار میشا و گوي پژاق و جلا يافته اش با وجودی که گاه گاه در پی ابرها به تیرگی می گرایید، به آرامی، با صلابت و شاید هم با بی تفاوتی کامل شروع به تابیدن می کرد و همچون تابش نورافکنی روزها، هفته ها و سال ها از پی هم به آرامی در میان آسمان به حرکت خود ادامه می داد.

سرهنگ «ایبل پارگیتره پس از ناهار در باشگاه گپ زنی اش نشسته بود. | دوستانش که روی صندلی راحتی چرمی نشسته بودند، همگی هم ردیف خودش بودند. آنها ارتشی بودند؛ کارمندان کشوری؛ مردانی که باز نشسته شده و اینکه سرگرم تکرار خاطرات و شوخی های قدیمی دوران گذشته ای بودند که در هند، آفریقا و مصر خدمت کرده بودند؛ و آنگاه موضوع صحبت آنها به امروز کشیده شد. صحبت آنها راجع به یک قرار ملاقات، باقرار ملاقات احتمالی بوده

ندار

ناگهان جوانترین و شیک پوش ترین شخص آن جمع سه نفره به جلو خم شد. او روز گذشته با ... ناهار خورده بود. در این جا صدای او کمی پایین آمد دیگران به سمت او خم شدند و سرهنگ ایبل با اشاره مختصر دست خدمتکار را که مشغول جمع کردن فنجان های قهوه بود مرخص کرد. سه كله طاسی و جوگندمی حدود چند دقیقه نزدیک یکدیگر باقی ماندند. سپس سرهنگ اپیل خود را عقب کشید و به صندلی اش تکیه داد. برق کجکاوی که در آغاز صحبت سرگرد «الكينز" در چشمان آنها پدیدار شده بود کاملا از اواخر زمستان سال ۱۳۷۲ هجری شمسی است، و من این آخر هفته باد و بارانی تهران را، بعد از پایان ماه مبارک رمضان سال ۱۴۱۴ هجری قمری، در شهرک اکباتان، بالای فرودگاه مهرآباد تهران، با یک دوست و همکار قدیمی که معلم یا (Instructor) تایپینگ در بخش بازرگانی هنرستان صنعتی شرکت ملی نفت ایران در اهواز بود، گذرانده ام. نام او مریم فرحی است. حالا باز نشسته است، تنها زندگی می‌کند. و برای خودش مشغولیاتی دارد. خب، همدم بودن با یک دوست تنهای قدیمی هم بد نیست، هم س و سال خود آدم، اواخر پنجاه، به ویژه که دارای خاطره های دل انگیز خوب گذشته هم باشد و دستپخت خوبی هم داشته باشد.. روزگاری همانجا در اهواز زمان محمدرضاشاه، به قول خودش، با یک «شوعَر» کارمند شرکت اهوازی، به اسم جاسم عباسی تب ازدواج کرده و پس از یک سال (به اتهام ضَرب و شَتم) به دادگاه رفته بود و با حلال کر دن مهریه و همه چیز طلاق گرفته بود. بعدها ... گه گاه که تنها بودیم هر وقت به او می گفتم مریم جان، برو یک شوهر خوب بگیر و بچه دار شو و زندگی کن (می دونی که من زن بگیر نیستم)... او جواب می‌داد: من چیزی رو که بالا آورده م، دیگه نمی خورم.»

اما این داستان مریم فرحی نیست. داستان یک مظلوم دیگر است، که گرچه مرد است و مجرد، «تنها» زندگی نمی کند و مکافات دارد.

غروب همان جمعه كذایی است که من از آپارتمان دو خوابه فرحی در بلوک B۱ اکباتان. بیرون آمده ام، و دارم به درخواست دوست عزیز به طرف مسجد بعثت شهرک اکباتان» در بلوک A۲ میروم، تا یک اسکناس پانصد تومانی اش را (چون تازه ماه مبارک رمضان تمام شده و «فطریه» اش را نپرداخته بود) در صندوق خیرات و مبرات جلوی درب ورودی بیندازم، برای اولین بار چشمم به گوژپشت عرب دراز اکباتان می‌افتد.

پیر مردی دراز با قوزی بدقواره، و ریش سفید، عصا به دست، روی دو پله کوچک سمت چپ کنار مسجد نشته، ولی ؤول می خورد. انگار می خواهد بلند شود، اما نمی تواند. کسی هم اهمیت نمی دهد، گرچه سی متر آن طرف تر، یک کیوسک بزرگ روزنامه و مجلات است، که چند نفر جمع اند و فقط نگاه می کنند. روبه روی مسجد، لب هژه های دراز هم چند تا جوان، این ور و آنور نشسته اند و گپ می زنند و چیزهای دیگر دید می زنند.

می روم جلو ببینم چطور می توانم کمکش کنم بلند شود، یا به جایی که می خواهد برود برسانمش. قیافه و سر و وضعش گدایی نیست. کت و شلواری نه چندان تو به تن دارد، با عصا و تسبیح. می روم جلویش پایین دو تا پله کوچک.

می گویم: «سلام پدر. می تونم کمک کنم؟ »می گوید: «یا محمد بن عبد الله.» می گویم: «خونهت اینجاهاست؟ به کمکی، چیزی، احتیاج نیست؟ با عصایش به طرف اولین ورودی A۲ اشاره می کند و باز می گوید: «یا رسول الله.»

دستم را به طرفش دراز می کنم تا بگیرد و بلند شود. اما او طفره می رود. دلش گرفته، نمی خواهد بلند شود با هیچ کاری بکند. می گوید: «لعن الله.»

حدس می زنم باید عرب تبار باشد، مال جنوب خودمان، و تقدیر و قضا و قدر او را به شهرک اکباتان، فاز - یک، بلوک A۲ کشانده.

آهی میکشم. می گویم: «به هر حال اگه منزل او نجا، ورودی یکه، بنده می تونم برسونمتون دم در و با آسانسور بری هر طبقه ای که مسکن داری. داره کم کم غروب میشه و هنگام نمازه.»

از بلندگوی مسجد بعثت صدای تلاوت قرآن مجید می آید.

دست مرا نمی گیرد، سرش را هم می اندازد پایین. انگار از ریخت و قیافه و لباس نیمچه اروپایی من حالش به هم می خورد میگویم: «به هر حال خدا نگهدارت باشه، که فکر میکنم هست.» فعلا که دیوار مسجد نگهش میدارد.

و حالاست که فصل اول درگیری این برخورد و واکنش عجیب شروع می شود. من پیرمرد را رها کرده، بر می گردم و می خواهم از طرف صندوق خيرات و مبرات و پله ها به طرف B1 که ماشینم را آنجا پارک کرده ام، بروم که چشمم به مردی می افتد که او را از سی سال پیش می شناختم. از روزگاری که من ۲۹ ساله بودم و او نوزده ساله از هنرجوهای هنرستان صنعتی شرکت نفت بود و حالا کارمند شرکت. خداداد بهرامی (اسمش هم داستانی داشت که برایم تعریف کرده بود)، و می دانستم بچه اهواز است. حالا نمی دانم به طرف من می آید، یا به طرف گوژپشت اکباتان. میدانستم تنها با پدرش زندگی می کند.

وقتی مرا می بیند، با خنده ای دلچسب، حیرت زده، دست به سینه و | محبت آمیز می گوید: «سلام علیکم جناب مهندس جلال آریان»

می گویم: «به به، دوست خوب و دیر آشنای عزیز آقای خداداد خان. | هنوز کارمند شرکت ملی نفت خودمون هستی؟» با او دست میدهم و | روبوسی می کنیم

بله، استاد.» خوشحالم.» سرش را با حیرت بیشتر تکان می دهد. می گوید: «مخلص و بناده ایم آقا....

فکر میکنم از طرف همین ورودی یک، چند قدم آن طرف تر آمده.

بعد فوری به طرف پیرمرد پای دیوار مسجد نگاه می کند، و لابد از دور دیده که من داشتم با گوژپشت هذا و كذا حرف می زدم.

می گوید: « آقای مهندس، ایشان پدر بنده هستند که گه گاه دوست دارن بیان مسجد و اینجا این کار بشینن. کمی ضعیف و حال ندار هم هستند. ما (همین ورودی یک هستیم، طبقه اول. خداونا۔ خیر میده.» امیدوارم سلامت و عاقبت به خیر باشن.)

حالا من خودم دارم از حیرت وا می خورم، گرچه این سال ها که گه گاه او را در اداره مرکزی و اداره آموزش شرکت می دیدم می دانستم در شهرک اکباتان زندگی می کند، ولی نه با یک همچنین چیزی. پیر مرد هنوز ساکت و سرش به دیوار است.

خداداد می گوید: «آقای مهندس شما کجا اینجا کجا؟» می دانست من آن طرف های شهر زندگی میکنم آماده بودم یکی از دوستان رو اینجا در B۱ ببینم، و خوشحالم ایناو دیدار پیش آمد.»

سلامتید انشاء الله؟ خانواده چطورند؟ سلامتند انشاء الله.» هنوز لهجه اهوازیش را دارد.

می گویم: «من که آنچنان خانواده ای ندارم. فقط با یه خواهر زندگی می کنم. امیدوارم بوی جان هم به زودی به سلامتی و لطف ابدى الهی برسن. مثل این که می خواستن بلند شن»

پیر مرد قوز پشت حالا عصایش را بلند می کند که: «لا اله الا الله. عبادی بلند کن این مریض مظلوم رو. از این که او را "عبدی" صدا می کرد کمی حیرت می کنم.

خداداد بهرامی یک «چشم پدر جان» می گوید، و به آسانی پادر را بلند می کند، که انگار کار هر روزش است. و می گوید: «این آقای مهندس از | بزرگان زندگی بنده هستند. بازنشسته شرکت اناد، ولی نه از کار.»

پیر مرد سرش را با بی اهمیتی تکان می دهد، ولی می گوید: «از حضرت مشار عليه تشکر بفرما. رحیم و مهربان اند.»

خداداد می گوید: «آقای مهندس جلال آریان.» پیر مرد کمی متعجب و اخم آلود می گوید: «جلال چه؟ »

آریان» قوز پشت با چشم های آب مرواریدی و نگاه تلخ می گوید: «زخم زبان خورده.»

از اسم های قدیمی و باستانی ایرانه.» بوده.» بعد می خواهد راه بیفتد طرف ورودی، که خداداد بهرامی از من خواهش می کند در خدمت باشند، با آنها بیایم بالا و چند لحظه ای، اقلا با صرف یک چای ناقابل افتخارشان بدهم

 

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران