نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

گردابی چنین هایل

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۲ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 92
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 200
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 1/96kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 12
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

اواخر زمستان سال ۱۳۷۲ هجری شمسی است، و من این آخر هفته باد و بارانی تهران را، بعد از پایان ماه مبارک رمضان سال ۱۴۱۴ هجری قمری، در شهرک اکباتان، بالای فرودگاه مهرآباد تهران، با یک دوست و همکار قدیمی که معلم یا (Instructor) تایپینگ در بخش بازرگانی هنرستان صنعتی شرکت ملی نفت ایران در اهواز بود، گذرانده ام. نام او مریم فرحی است. حالا باز نشسته است، تنها زندگی می‌کند. و برای خودش مشغولیاتی دارد. خب، همدم بودن با یک دوست تنهای قدیمی هم بد نیست، هم س و سال خود آدم، اواخر پنجاه، به ویژه که دارای خاطره های دل انگیز خوب گذشته هم باشد و دستپخت خوبی هم داشته باشد.. روزگاری همانجا در اهواز زمان محمدرضاشاه، به قول خودش، با یک «شوعَر» کارمند شرکت اهوازی، به اسم جاسم عباسی تب ازدواج کرده و پس از یک سال (به اتهام ضَرب و شَتم) به دادگاه رفته بود و با حلال کر دن مهریه و همه چیز طلاق گرفته بود. بعدها ... گه گاه که تنها بودیم هر وقت به او می گفتم مریم جان، برو یک شوهر خوب بگیر و بچه دار شو و زندگی کن (می دونی که من زن بگیر نیستم)... او جواب می‌داد: من چیزی رو که بالا آورده م، دیگه نمی خورم.»

اما این داستان مریم فرحی نیست. داستان یک مظلوم دیگر است، که گرچه مرد است و مجرد، «تنها» زندگی نمی کند و مکافات دارد.

غروب همان جمعه كذایی است که من از آپارتمان دو خوابه فرحی در بلوک B۱ اکباتان. بیرون آمده ام، و دارم به درخواست دوست عزیز به طرف مسجد بعثت شهرک اکباتان» در بلوک A۲ میروم، تا یک اسکناس پانصد تومانی اش را (چون تازه ماه مبارک رمضان تمام شده و «فطریه» اش را نپرداخته بود) در صندوق خیرات و مبرات جلوی درب ورودی بیندازم، برای اولین بار چشمم به گوژپشت عرب دراز اکباتان می‌افتد.

پیر مردی دراز با قوزی بدقواره، و ریش سفید، عصا به دست، روی دو پله کوچک سمت چپ کنار مسجد نشته، ولی ؤول می خورد. انگار می خواهد بلند شود، اما نمی تواند. کسی هم اهمیت نمی دهد، گرچه سی متر آن طرف تر، یک کیوسک بزرگ روزنامه و مجلات است، که چند نفر جمع اند و فقط نگاه می کنند. روبه روی مسجد، لب هژه های دراز هم چند تا جوان، این ور و آنور نشسته اند و گپ می زنند و چیزهای دیگر دید می زنند.

می روم جلو ببینم چطور می توانم کمکش کنم بلند شود، یا به جایی که می خواهد برود برسانمش. قیافه و سر و وضعش گدایی نیست. کت و شلواری نه چندان تو به تن دارد، با عصا و تسبیح. می روم جلویش پایین دو تا پله کوچک.

می گویم: «سلام پدر. می تونم کمک کنم؟ »می گوید: «یا محمد بن عبد الله.» می گویم: «خونهت اینجاهاست؟ به کمکی، چیزی، احتیاج نیست؟ با عصایش به طرف اولین ورودی A۲ اشاره می کند و باز می گوید: «یا رسول الله.»

دستم را به طرفش دراز می کنم تا بگیرد و بلند شود. اما او طفره می رود. دلش گرفته، نمی خواهد بلند شود با هیچ کاری بکند. می گوید: «لعن الله.»

حدس می زنم باید عرب تبار باشد، مال جنوب خودمان، و تقدیر و قضا و قدر او را به شهرک اکباتان، فاز - یک، بلوک A۲ کشانده.

آهی میکشم. می گویم: «به هر حال اگه منزل او نجا، ورودی یکه، بنده می تونم برسونمتون دم در و با آسانسور بری هر طبقه ای که مسکن داری. داره کم کم غروب میشه و هنگام نمازه.»

از بلندگوی مسجد بعثت صدای تلاوت قرآن مجید می آید.

دست مرا نمی گیرد، سرش را هم می اندازد پایین. انگار از ریخت و قیافه و لباس نیمچه اروپایی من حالش به هم می خورد میگویم: «به هر حال خدا نگهدارت باشه، که فکر میکنم هست.» فعلا که دیوار مسجد نگهش میدارد.

و حالاست که فصل اول درگیری این برخورد و واکنش عجیب شروع می شود. من پیرمرد را رها کرده، بر می گردم و می خواهم از طرف صندوق خيرات و مبرات و پله ها به طرف B1 که ماشینم را آنجا پارک کرده ام، بروم که چشمم به مردی می افتد که او را از سی سال پیش می شناختم. از روزگاری که من ۲۹ ساله بودم و او نوزده ساله از هنرجوهای هنرستان صنعتی شرکت نفت بود و حالا کارمند شرکت. خداداد

ندارد

بهرامی (اسمش هم داستانی داشت که برایم تعریف کرده بود)، و می دانستم بچه اهواز است. حالا نمی دانم به طرف من می آید، یا به طرف گوژپشت اکباتان. میدانستم تنها با پدرش زندگی می کند.

وقتی مرا می بیند، با خنده ای دلچسب، حیرت زده، دست به سینه و | محبت آمیز می گوید: «سلام علیکم جناب مهندس جلال آریان»

می گویم: «به به، دوست خوب و دیر آشنای عزیز آقای خداداد خان. | هنوز کارمند شرکت ملی نفت خودمون هستی؟» با او دست میدهم و | روبوسی می کنیم

بله، استاد.» خوشحالم.» سرش را با حیرت بیشتر تکان می دهد. می گوید: «مخلص و بناده ایم آقا....

فکر میکنم از طرف همین ورودی یک، چند قدم آن طرف تر آمده.

بعد فوری به طرف پیرمرد پای دیوار مسجد نگاه می کند، و لابد از دور دیده که من داشتم با گوژپشت هذا و كذا حرف می زدم.

می گوید: « آقای مهندس، ایشان پدر بنده هستند که گه گاه دوست دارن بیان مسجد و اینجا این کار بشینن. کمی ضعیف و حال ندار هم هستند. ما (همین ورودی یک هستیم، طبقه اول. خداونا۔ خیر میده.» امیدوارم سلامت و عاقبت به خیر باشن.)

حالا من خودم دارم از حیرت وا می خورم، گرچه این سال ها که گه گاه او را در اداره مرکزی و اداره آموزش شرکت می دیدم می دانستم در شهرک اکباتان زندگی می کند، ولی نه با یک همچنین چیزی. پیر مرد هنوز ساکت و سرش به دیوار است.

خداداد می گوید: «آقای مهندس شما کجا اینجا کجا؟» می دانست من آن طرف های شهر زندگی میکنم آماده بودم یکی از دوستان رو اینجا در B۱ ببینم، و خوشحالم ایناو دیدار پیش آمد.»

سلامتید انشاء الله؟ خانواده چطورند؟ سلامتند انشاء الله.» هنوز لهجه اهوازیش را دارد.

می گویم: «من که آنچنان خانواده ای ندارم. فقط با یه خواهر زندگی می کنم. امیدوارم بوی جان هم به زودی به سلامتی و لطف ابدى الهی برسن. مثل این که می خواستن بلند شن»

پیر مرد قوز پشت حالا عصایش را بلند می کند که: «لا اله الا الله. عبادی بلند کن این مریض مظلوم رو. از این که او را "عبدی" صدا می کرد کمی حیرت می کنم.

خداداد بهرامی یک «چشم پدر جان» می گوید، و به آسانی پادر را بلند می کند، که انگار کار هر روزش است. و می گوید: «این آقای مهندس از | بزرگان زندگی بنده هستند. بازنشسته شرکت اناد، ولی نه از کار.»

پیر مرد سرش را با بی اهمیتی تکان می دهد، ولی می گوید: «از حضرت مشار عليه تشکر بفرما. رحیم و مهربان اند.»

خداداد می گوید: «آقای مهندس جلال آریان.» پیر مرد کمی متعجب و اخم آلود می گوید: «جلال چه؟ »

آریان» قوز پشت با چشم های آب مرواریدی و نگاه تلخ می گوید: «زخم زبان خورده.»

از اسم های قدیمی و باستانی ایرانه.» بوده.» بعد می خواهد راه بیفتد طرف ورودی، که خداداد بهرامی از من خواهش می کند در خدمت باشند، با آنها بیایم بالا و چند لحظه ای، اقلا با صرف یک چای ناقابل افتخارشان بدهم

 

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران