نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

نان آن سال ها

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۰ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 82
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 131
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 1/34

قیمت فایل : 5,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 8
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

روزی که هدویگ آمد، یک روز دوشنبه بود و صبح همان دوشنبه دلم می خواست، پیش از آنکه خانم صاحبخانه نامه پدرم را از زیر در تو بفرستد، لحاف را، مثل بیشتر صبح هایی که توی خوابگاه کارآموزان زندگی می کردم، بکشم روی سرم. اما خانم صاحبخانه ام از توی راهرو بلند گفت: «براتون نامه اومده، از خونه س. و وقتی نامه را از زیر در تو فرستاد، نامه ای به سفیدی برف که در سایه تیره ای که هنوز توی اتاقم بود، لغزید، با وحشت از جایم پریدم، چون روی پاکت به جای نقش مهر گرد پست معمولی، چشمم به نقش مهر بیضی شکل پست سریع السیر افتاد.

پدرم، که از تلگرام متنفر است، توی این هفت سالی که اینجا، تنها توی این شهر زندگی می کنم، فقط دو تا از این نامه ها، که هر پست سریع السیر روی شان خورده، برایم فرستاده: نامه اول خبر فوت مادرم بود و نامه دوم خبر تصادف خودش، همان وقتی که هر دو پایش شکسته بود و این یکی سومی بود. گوشه اش را پاره کردم و نامه را۶۶ هاینریش بل

دراوردم و وقتی خواندمش، خیالم راحت شد. پدرم نوشته بود:

یادت نرود هدویگ، دختر مولر، که برایش اتاق تهیه کرده ای، امروز با قطار ساعت یازده و چهل و هفت دقیقه می رسد. خوش اخلاق باش، برو دنبالش و یادت باشد که چند شاخه گل بخری و رفتارت دوستانه باشد. سعی کن احساسات یک چنین دختری را درک کنی اولین بار است که تنها به شهر می آید، خیابان و محلهای را که قرار است در آن زندگی کند، نمی شناسد، همه چیز برایش بیگانه است و ایستگاه بزرگ قطار با آن هیاهوی ظهر، به وحشتش می اندازد. یادت نرود که فقط بیست سالش است و برای معلم شدن به شهر می آید. حیف شد که دیگر نمی توانی یکشنبه ها به دیدنم بیایی. حیف! رویت را می بوسم، پدرت.

بعدها اغلب به این موضوع فکر میکردم که اگر آن روز دنبال هدویگ به ایستگاه راه آهن نرفته بودم، چه اتفاقی می افتاد: مثل آدمی که به اشتباه سوار قطار دیگری شود، قدم به زندگی دیگری می گذاشتم، قدم به یک زندگی که در آن روزها، پیش از آشنایی با هدویگ، برایم تحمل پذیر بود. به هرحال، وقتی در این مورد با خودم حرف می زدم، همین اسم را به آن زندگی می دادم؛ اما آن زندگی را، آن زندگی که مثل قطاری در طرف دیگر سکوی راه آهن آماده حرکت بوده، قطاری که راحت می توانستم بر آن سوار شوم، حالا من در رؤیاهایم می بینم و آن زندگی که آن وقت ها برایم کاملا تحمل پذیربود، حالا تبدیل به جهنم شده: وقتی آن زندگی را مجسم میکنم، خودم را می بینم که این طرف و آن طرف پرسه می زنم، لبخندم را می بینم، صدای حرف هایم را می شنوم، مثل آدمی که توی خواب برادر دوقلویی را که هرگز نداشته، در حال لبخند زدن یا حرف زدن ببیند؛ برادری که در یک لحظه آماده به دنیا آمدن بوده، اما اسپرمی که حامل آن بوده، از بین رفته باشد.

ندارد

آن روز تعجب کردم از اینکه پدرم نامه را با پست فوری فرستاده بود و نمی دانستم وقت پیدا می کنم بروم دنبال هدویگ یا نه، چون از وقتی متخصص تعمیر و سرویس ماشین های لباسشویی خودکار شده بودم، آخر هفته ها و دوشنبه ها سرم شلوغ بود. درست شنبه ها و یکشنبه ها که شوهرها سر کار نمی روند، برای سر در آوردن از کیفیت و طرز کار این ماشین های گران قیمت، با آنها ور می روند و من پای تلفن می نشینم و منتظر زنگ تلفنم که اغلب مرا به مکانی دورافتاده در حومه شهر می کشاند. همین که وارد خانه می شوم، بوی سوختگی کلیدها یا سیم هایی را که اتصالی کرده اند، می شنوم و یا چشمم به ماشین های لباسشویی می افتد که، مثل فیلم های کارتون، از آنها کف صابون بیرون زده. شوهرهای دمغ را می بینم و زنهای گریان را که یکی از چند دکمه ای را که باید می زدند، فراموش کرده اند یا یکی را دوبار زده اند؛ آن وقت است که از حالت بی اعتنایی خودم، در حالی که جعبه ابزارم را باز می کنم، کیف میکنم. با قیافه حق به جانب خسارت را برآورد می کنم، آرام دکمه ها، اهرمها و رابط ها را تنظیم می کنم و در حالی که پودرهای لباسشویی را طبق قاعده با هم مخلوط میکنم، دوباره طرز کار دستگاه را با صمیمیت و لبخند برای شان توضیح می دهم، بعد دستگاه را روشن می کنم و در حالی که دست هایم رامی شویم، مؤدبانه به حرف های غیر متخصصان مرد خانه گوش می دهم که از اینکه دانش فنی اش جدی گرفته شده، احساس رضایت می کند. بعد وقتی صورتحساب ساعت کار و مسافت طی شده را می دهم امضاء کنند، اغلب بادقت به آن نگاه نمی کنند و من با خونسردی سوار اتومبیلم می شوم و به طرف مقصد بعدی حرکت میکنم.

دوازده ساعت در روز کار می کردم، حتی یکشنبه ها و گاهی هم با ولف و اولا در کافه يوس قرار می گذاشتیم؛ یکشنبه شب ها برای نیایش به کلیسا می رفتم که بیشتر مواقع دیر می رسیدم و بعد با حالی نگران از حرکات کشیش می فهمیدم که مراسم قربانی شروع شده یا نه؛ اگر هنوز شروع نشده بود، نفس راحتی می کشیدم و خسته در نیمکتی فرو می رفتم. گاهی خوابم می برد و فقط وقتی بیدار می شدم که پادوی محراب، زنگ قسمت دوم مراسم نیایش را به صدا در می آورد. اینها شرح ساعت هایی بود که من از خودم، کارم و دست هایم متنفر می شدم.

صبح آن روز دوشنبه خسته بودم، هنوز شش درخواست دیگر از یکشنبه باقی مانده بود و من صدای صاحبخانه ام را از توی راهرو می شنیدم که پای تلفن می گفت: «چشم، بهشون میگم.» روی تخت نشستم، سیگار کشیدم و به پدرم فکر کردم.

 

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران