نسل جوان ایران

کتابهاکتابهای متنی

خانه یی برای شب

ارسال کننده : سرکار خانم زهرا رحیمی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : NJIRAN33[@]GMAIL.COM
تاریخ ارسال : ۲۰ آذر ۱۳۹۹
دفعات بازدید : 76
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 11
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 1/58kb

قیمت فایل : 2,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 7
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

کلبه‌ی کهنه‌ی کنار رود، انباشته از نگاه، در تاریکی شب فرومانده بود، و غوک‌ها، غمگین، به آواز رودخانه جواب می‌دادند.

صیاد، کورستان انگشتانشان را به روی زمین کشید و پرسید: آن ها را کجا گذاشته یی؟

صدای مهربان دخترک برخاست: همه شان را آویختم.

صیاد، دیدگان کلبه نشینان را شمرد و پرسید: «پرستو» خوابیده است؟

- نه، هنوز بیدارم پدر. سرما سخت است، خواب نمی بردَم.

- «ساحل، از جلوی او کنار برو، بگذار ببینمش.

«ساحل» با خشمی کودکانه جواب داد: من جلوی او ننشسته ام، «پرستو» چشمهایش را بسته است.

صیاد، با صدای بم اندوهناکی گفت: «زمستان را با این تاریکی تمام، چگونه بگذرانیم؟

در درزون کلبه، بوی تند ماهی تازه با عطر جگم های کنار رود به هم آمیخت و رود به آواز غمالود جواب داد.

ماهیگیر صبرش تمام شد: «لعنت به شبهای بی فانوس» و فریاد کشید: لعنت به شبهای بی فانوسی که بوی سرما و بوی مرگ می دهد من دیگر این زمستان را بی آتش و چراغ بهار نخواهم کرد.

«ساحل»، بیمناک از خشم ماهیگیر پیر، آهسته گفت: «پدر تنها فردا را گرسنه بمانیم و فانوسی بخریم. این کار برای همه ی ما آسان است.» ماهیگیر، کلبه ی کهنه ی خویش را لبریز از فریاد کرد: نه دیگر بعد از این همه سرما و این همه تاریکی با نور نیم مرده ی هیچ فانوسی آشتی نخواهم کرد. من فردا همین فردا به شکار خورشید خواهم رفت. «ساحل» سحر ماهی ها را به بازار ببر. پیله کن که بفروشی. من از فردا برای خورشید تور می اندازم.

«مرجان» با مهربانی صدایش میان حرف پدر دوید و گفت: کار بیهوده یی ست پدر؛ تور تو را نخ تابیده است، حتما پاره خواهد شد.

ماهیگیر جواب داد: با آن پول برای من سیم بخر، فردا با آرزوی که ماهی ها را به تور می کشد دل خورشید را نرم خواهم کرد.

بادی که از روی تن امواج گذشته بود وبوی

شور آب دریا را با خود می‌آورد. و باز

غوكها، غمگین به آواز رودخانه جواب می‌دادند.

ندارد

آن شب، صیاد تا دم آفتاب صد بار خواب شکار خورشید دید. «مرجان» صدبار آفتاب را چون ماهی‌های تازه از دریا به خاک افتاده، به در کهنه‌ی کلبه آویخت. دم سحر «ساحل» به بازار رفت و مرد ماهیگیر به نیزار کنار مرداب.

میان روز، صیاد بانی بلندی بازگشت و کنار کلبه نشست « پرستو» به دستهای او که نی را می‌تراشید و به چشمه‌ای او که به نهایت جاده‌ی باریک مانده بود نگاه می‌کرد و به صید خورشید می‌اندیشید.

صیاد، عاقبت گفت: اگر «ساحل» دست خالی بازگردد، خورشید شادمان خواهد شد.

اما، فرزند بزرگ صیاد، از شهر تا کلبه را دوید و حلقه‌ی سیم را به پای پدز انداخت. نفسی تازه کرد و گفت: «مرجان»! کمی آب به من بده، سخت تشنه‌ام.

ماهیگیر، سیم‌ها را به هم انداخت، تابید، بر سر نی تراشیده حلقه کرد و مالک تنها تور سیمی کنار رود شد. به آسمان پیر نگریست و خورشید را دید که چون پرنده یی طلایی بر فراز سر او پرواز می‌کند. ماهیگیر، پای پیاده به کنار دنیا رفت و بر بالای صخره‌یی- همانجا که در تصویرهای شهری، آفتاب غروب می‌کرد- نشست و تور انداخت.

خورشید، بزرگتر از هر زمانی که عمود بتابد فرود می‌آمد. صیاد کمر خم کرد و تورش را نزدیک برد و دریا که هر غروب تن خاک آلود و غبار گرفته‌ی خورشید را شست و شو می‌داد و خستگی سفر را از تن او می‌گرفت خشمگین به مرد تورانداز نگریست و غمگین شد. دهان باز کرد و آهی کشید که: «مبادا این مرد، چشم خیرگی کند و خورشید را به تور اندازد!» بخار آهش راه بالا گرفت؛ لکه ابری شد و چون حجاب به صورت آفتاب نشست و التماس کرد: تنها امروز از بیراهه‌ی باریک کمرکش جنگل گذر کن! این مرد می‌خواهد تو را با زنبیلی از سیم تابیده که بر سر نی کوتاهی بسته است به دام اندازد.

به خاطر دل دریا، تنها امروز را از میان جنگل بگذر!

ماهیگیر، چون آفتاب بر اونتابید، دلش سرد شد. لکه‌ی ابر را نگاه کرد و فریاد زد: «از سر راه شکار من برو کنار آواز من به دیوار تن تو می‌خورد و باز می‌گردد و خورشید آن را نمی‌شنود»؛ اما آفتاب، سرکش و مغرور، به بخار دهان دریا دمید و چون قطره‌های اشک به دامن دریا بازش فرستاد. صیاد به یکی از لهجه‌های غمالود شمال آواز می‌خواند و تا آنجا که می‌توانست خم شد و دستش را دراز کرد. خورشيد آواز او را شنید؛ اما گفت: «این مرد خوب نمی‌خواند؛ در اواز او تنها اندوه را می‌توان جست نه امید راه و آهسته از کنار تور او گذشت.

مرغ دریایی پیری که آواز مرد ماهیگیر را از پای صخره شنیده بود

از شکست صیاد شادمان شد: ((هه! خیال می‌ کند خورشید هم به ساده دلی ماهی هاست؛ ولی خورشید، مرغ دریایی پیر نیست که برای طعمه کنار هر جوی شور بنشیند!» آنگاه نوک درازش را در آب سبز فرو برد و دیگر چیزی نگفت.

برای «خدا» خبر بردند که: صیاد به قصد تنها خورشید زمین تو تور می‌اندازد. «خدا» پوزخندی زد و گفت: «بیچاره ماهیگیرا بیچاره ماهیگیر!» لیکن دلش آرام نگرفت و پرسید: خیال می‌کنید آنقدر سرسخت باشد که بتواند کاری از پیش ببرد؟

یکی از ملائک جواب داد: نی او کوتاه است. نی او خیلی کوتاه است.

تورانداز، آنقدر نشست تا خورشید چون برگ سرخی به جام دریا افتاد و فرو رفت.

صیدی چنان خورشید،: صیادی سخت سر می‌خواهد.

صیاد، دست خالی بازگشت. فرزندان او جلوی کلبه ایستاده بودند. مرد خسته و تور خالی را نگریستند و هیچ نگفتند مگر در دل‌های کوچک اندوهگینشان: «پدر دست خالی بازگشته است».

- خورشید از کنار تور من رد شد. تا آنجا که می‌توانستم خم شدم و دستم را دراز کردم؛ خورشید از پشت تور به من نگاه کرد؛ ولی از او از من خوشش نیامد.

«ساحل» کنار پدر نشست و دستش را به گردن او انداخت.

- پدر من با قلاب کوچکم، ماهی‌های کوچک گرفته‌ام. فردا آنها را به بازار می‌برم.

 

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران