نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

ماهی سیاه کوچولو

ارسال کننده : جناب آقای مهدی جلالی
سطح فعالیت : مدیر ارشد
ایمیل : njiran42[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 832
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 23
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 290kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

شب چله بود . ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت: يکی بود يک ی نبود . يک  ماهی سياه کوچولو بود آه با مادرش در جويبار ی زندگي » می کرد.اين جويبار از ديواره های سنگی کوه بيرون می زد و در ته دره روان مي شد. خانه ی  ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقف ی از خزه . شب ها ، دوتايی زير خزه ها مي خوابيدند . ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده  ود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببيند! مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاط ی ماه ی هاي ديگر مي  دند و تند تند ، تو ی يک تکه جا ، مي رفتند وبر م ی گشتند . اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همين يک  چه سالم در آمده بود. چند روز ی بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف م ی زد . با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف  مي رفت و بر م ی گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد . مادر خيال ميکرد بچه اش کسالت ی دارد که به زود ی برطرف خواهد شد ،  اما نگو که درد  اهی سياه از چيز ديگری است! مادر، »: يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماه ی کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت .« می خواهم با تو چند کلمه يي  حرف بزنم بچه جون ، حالا هم وقت گير آورد ی! حرفت را بگذار بر ای بعد ، »: مادر خواب آلود گفت « ؟ بهتر نيست برويم گردش «. نه مادر ، من ديگر نمي  وانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم »: ماهی کوچولو گفت مادرش گفت «. آره مادر بايد بروم » : ماهی کوچولو گفت «؟ آخر، صبح  به اين زودی کجا مي خواهی بروی »: مادرش گفت مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست . مي داني مادر ، »: ماهی سياه کوچولو گفت من ماه  هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزی سر در بياورم . از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه  اش فکر کرده ام . آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم . دلم مي خواهد بدانم جاه ای «. ديگر چه خبرهايی هست »: نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، »: ماهی سياه کوچولو گفت می خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاه ای ديگر چه خبرها يی هست . ممکن  است فکر کنی که يك کسي اين حرفها را به ماه ی کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيل ی وقت است در اين فکرم . البته خيل ی چيزها هم از  اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماه ی ها، موقع پير ی شکايت م ی کنند که زندگيشان را بيخود ی تلف کرده اند . دايم ناله و  نفرين م ی کنند و از همه چيز شکايت دارند . 

ندارد

شب چله بود . ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت: يکی بود يک ی نبود . يک ماهی سياه کوچولو بود آه با مادرش در جويبار ی زندگي » می کرد.اين جويبار از ديواره های سنگی کوه بيرون می زد و در ته دره روان مي شد. خانه ی ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقف ی از خزه . شب ها ، دوتايی زير خزه ها مي خوابيدند . ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده ود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببيند! مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاط ی ماه ی هاي ديگر مي دند و تند تند ، تو ی يک تکه جا ، مي رفتند وبر م ی گشتند . اين بچه يکي يک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همين يک چه سالم در آمده بود. چند روز ی بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف م ی زد . با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر م ی گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد . مادر خيال ميکرد بچه اش کسالت ی دارد که به زود ی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد اهی سياه از چيز ديگری است! مادر، »: يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماه ی کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت .« می خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم بچه جون ، حالا هم وقت گير آورد ی! حرفت را بگذار بر ای بعد ، »: مادر خواب آلود گفت « ؟ بهتر نيست برويم گردش «. نه مادر ، من ديگر نمي وانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم »: ماهی کوچولو گفت مادرش گفت «. آره مادر بايد بروم » : ماهی کوچولو گفت «؟ آخر، صبح به اين زودی کجا مي خواهی بروی »: مادرش گفت مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست . مي داني مادر ، »: ماهی سياه کوچولو گفت من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزی سر در بياورم . از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام . آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم . دلم مي خواهد بدانم جاه ای «. ديگر چه خبرهايی هست »: نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، »: ماهی سياه کوچولو گفت می خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاه ای ديگر چه خبرها يی هست . ممکن است فکر کنی که يك کسي اين حرفها را به ماه ی کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيل ی وقت است در اين فکرم . البته خيل ی چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماه ی ها، موقع پير ی شکايت م ی کنند که زندگيشان را بيخود ی تلف کرده اند . دايم ناله و نفرين م ی کنند و از همه چيز شکايت دارند .

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران