نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

رمان قلمرو دزدان

ارسال کننده : جناب آقای مهدی جلالی
سطح فعالیت : مدیر ارشد
ایمیل : njiran42[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۲ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 1212
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 2
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 40kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

سرزميني بود كه همه مردمش دزد بودند . شبها هر كسي شاه كليد و چراغ دستي دزدي اش را برمي داشت و مي رفت به دزدي خانه همسايه اش  . در سپيده سحر بازمي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه همه با هم خوب بود و ك سي هم از قاعده  نافرماني نمي كرد . اين از آن مي دزديد و   ن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي . خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند . دولت سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن  سر دولت، چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و  قيري وجود نداشت.ناگهان (كسي نمي داند چگونه ) در آن سرزمين آدم   درستي پيدا شد . شبها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزدها مي آمدند و  مي ديدند كه چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت . بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و  چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد، به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت . شبها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي  رفت . آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد . مي رفت و روي پل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. بازمي گشت و مي ديد كه خانه  اش غارت شده است. يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه خالي نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول . اما اين را بگوييم كه گناه از خودش بود . رفتار  و قواعد جامعه را به هم ريخته بود . مي گذاشت كه از او بدزند و خود چيزي نمي دزديد . در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده سحر به  خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت . خانه اي كه مرد خوب بايد غار تش مي كرد . چنين شد كه آناني كه غ ارت نشده بودند پس از  زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه ب راي دزدي به خانه مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي  يافتند و فقيرتر مي شدند . در اين زمان ثروتمندها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي  بند و بست تر كرد. زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقيرتر شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شبها به روي پل بروند، فقير خواهند شد .  فكري به سرشان زد : بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند . قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد . و البته دزد (كه هميشه دزد خواهد ماند) مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقيرها فقيرتر شدند.

ندارد

سرزميني بود كه همه مردمش دزد بودند . شبها هر كسي شاه كليد و چراغ دستي دزدي اش را برمي داشت و مي رفت به دزدي خانه همسايه اش . در سپيده سحر بازمي گشت، به اين انتظار كه خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود كه رابطه همه با هم خوب بود و ك سي هم از قاعده نافرماني نمي كرد . اين از آن مي دزديد و ن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي . خريد و فروش در آن سرزمين كلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم كلاه مي گذاشتند . دولت سازمان جنايتكاراني بود كه مردم را غارت مي كرد و مردم هم فكري نداشتند جز كلاه گذاشتن سر دولت، چنين بود كه زندگي بي هيچ كم و كاستي جريان داشت و غني و قيري وجود نداشت.ناگهان (كسي نمي داند چگونه ) در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد . شبها به جاي برداشتن كيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بكشد و رمان بخواند. دزدها مي آمدند و مي ديدند كه چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند. زماني گذشت . بايد براي او روشن مي شد كه مختار است زندگي اش را بكند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود چوب لاي چرخ ديگران بگذارد، به ازاي هر شبي كه او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت. مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت . شبها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت . آدم درستي بود و كاريش نمي شد كرد . مي رفت و روي پل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. بازمي گشت و مي ديد كه خانه اش غارت شده است. يك هفته نگذشت كه مرد خوب در خانه خالي نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول . اما اين را بگوييم كه گناه از خودش بود . رفتار و قواعد جامعه را به هم ريخته بود . مي گذاشت كه از او بدزند و خود چيزي نمي دزديد . در اين صورت هميشه كسي بود كه سپيده سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت . خانه اي كه مرد خوب بايد غار تش مي كرد . چنين شد كه آناني كه غ ارت نشده بودند پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني كه ب راي دزدي به خانه مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقيرتر مي شدند . در اين زمان ثروتمندها نيز عادت كردند كه شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا كنند. و اين كار جامعه را بي بند و بست تر كرد. زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقيرتر شدند. حالا براي غني ها روشن شده بود كه اگر شبها به روي پل بروند، فقير خواهند شد . فكري به سرشان زد : بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند . قراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد . و البته دزد (كه هميشه دزد خواهد ماند) مي كوشد تا كلاهبرداري كند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقيرها فقيرتر شدند.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران