نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

هانا هانيش

ارسال کننده : جناب آقای مهدی جلالی
سطح فعالیت : مدیر ارشد
ایمیل : njiran42[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۱ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 840
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 1
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 83kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

مانفرد صداي داد و بيداد را شنيد و در خودش فرو رفت البته خودش هم قبلا دعوا کرده بود حتي با دوستانش کتک
کاري هم کرده بود اما پس از چند روز باز همه چيز به حال اول بازگشته بود و موضوع فراموش شده بود اما اين داد و
بيداد و چيز ديگري بود راستي چرا پدر و مادرش دعوا مي کردند؟
با وجود اين کلمات درشتي که حالا بين آنها رد و بدل مي شد از سکوت قبلي بهتر بود براي او سکوت مانند مه غليظي
بود که آن را مي شد لمس کرد اما از درون آن نمي شد راهي به بيرون يافت مادرش با صداي بلند و زيري داد زده بود :
دست کم تا کريسمس صبر کن کمي هم به بچه فکر کن
آيا منظورش او بود ؟ براي چه آن ها بايد صبر مي کردند ؟ و چرا تا کريسمس ؟
روزهاي پيش از کريسمس سپري شد و مانفرد تنها منتظر علامتي حرفي اتفاقي بود که موضوع برايش
روشن شود اما چيزي روي نداد

ندارد

نه منظور مادرش حتما اين نبود وقتي که گفته بود : دست کم تا کريسمس صبر کن
بعد روزي اتفاق تازه اي افتاد : مادرش در حالي که به شکل غريبي به او نگاه مي کرد از او پرسيد : تو مي
خواهي با کدام يک از ما زندگي کني ؟ با پدرت يا با من ؟
انگار انگشتان مانفرد که تا چند لحظه پيش مشغول نوشتن بود خشک شد اکنون ديگر نمي توانست خودنويس را
محکم نگه دارد خب پس منظور اين بود او قبلا چيزهايي در اين زمينه شنيده بود حتي به خاطر مي آورد که
شب ها گاهي از خواب مي پريد خواب ديده بود که جانوري مي خواست او را دو شقه کند وقتي بيدار مي شد
جرات نمي کرد که مثل گذشته ها به رختخواب مادرش بخزد به يادش مي آمد که در کلاس آن ها پسر بچه اي
بود که پيش مادربزرگش زندگي مي کرد چون والدينش از هم جدا شده بودند گاهي پدرش او رابا ماشين مي
برد و گاهي مادرش به ديدن او مي آمد پسر بچه زياد هم از اين بابت ناراضي نبود شايد اين جور خيلي بهتر
از ترسي بود که حالا مانفرد داشت
مادرش از او پرسيده بود : مي خواهي با کدام يک از ما زندگي کني ؟ و مانفرد پاسخي نداده بود يعني نمي
توانست پاسخي بدهد مادر هم ديگر چيزي نگفته بود
بعد کريسمس آمد تقريبا مثل سالهاي پيش درخت کريسمس چراغاني شده بود و زير آن يک جفت اسکي
قرمز رنگ و چند بسته قرار داشت بسته هايي که آن ها را مادربزرگش عموها و عمه هايش درست کرده بودند
مانفرد کوشيد که خوشحال باشد
پدر راديو را روشن کرد صداهاي کودکانه اي آهنگ زيبايي را به صورت دسته جمعي مي خواندند مانفرد اين
آهنگ را قبلا يک بار شنيده بود و بعد آن اتفاق افتاد : ناگهان احساس از خشم ترس و سرخوردگي در او
جوشيد و بيرون زد رفت و با لگد زد به اسکي و بسته هاي رنگارنگ فرياد کشيد : هيچي نمي خواهم هيچ
کدام از اين ها را نمي خواهم من خودم را به قتل مي رسانم شما ها پستيد بديد
و اشک پهناي صورتش را فراگرفت
پدر راديو را خاموش کرد مادر زانو زد و بسته هاي پخش و پلا را جمع کرد
هيچ کس کلمه اي به زبان نياورد
مانفرد روي فرش افتاده و چهره اش را با دست هايش پوشانده بود
آيا هرگز از جا بلند خواهد شد ؟
دري گشوده شد
و بعد پس از زماني بسيار طولاني مانفرد دستي را روي سر خود حس کرد
دست برايش تسلي بخش بود حرکتي نکرد دست نبايد دور مي شد
اين دست دست پدر بود مانفرد آن را از فشار انگشتان او حس کرد به نظر مي رسيد که اين دست چيزي را
قول مي داد ضربان قلب مانفرد آهسته شد او از خودش پرسيد : آيا دوباره همه چيز درست خواهد شد ؟

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران