نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

هشتمين پسر

ارسال کننده : جناب آقای مهدی جلالی
سطح فعالیت : مدیر ارشد
ایمیل : njiran42[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۱ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 930
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 10
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 158kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

نهمين پسرش در کوره می دميد . عمو مرسل در حاليکه نعل گداخته را صاف و هموار می
کرد ، خطاب به شاگرد خود گفت :
- غيبعلی ! ..
- بله ، استاد ...
- غيبعلی ، اگر خداوند به جاي پسر بی فراست به آدم دختر کوري می داد ، بهتر بود .
.. ؟ -
- چرا ساکتی ، غيبعلی ؟
- درست می فرماييد ، استاد .
- غيبعلی ، منظورم اين است که اگر خداوند به جاي پسر بی فراست يک تکه سنگ به آدم
می داد ، بهتر بود ! خيلی بهتر بود .
- استاد ، باز هم شما ...
نهمين پسر می دمد و در اين ضمن صحبت از هشتمين پسر است . اين صحبت تازگی ندارد .
از روزي که غيبعلی شاگرد استاد مرسل شده است ، گاه و بيگاه اين صحبت را می شنود . اگر
هر روز هم نباشد ، لااقل هفته اي يک بار استاد از هشتمين پسر خود شکوه و شکايت می کند.
زمانی استاد مرسل همانا به اين پسر خود اميد فراوانی داشت . ولی عاقبت چه شد ؟ فقط
موجب بدبختی او شد . بقول معروف ، اين هشتمين پسر قلب او را در آتش کباب کرد .
هشتمين پسر فقط و فقط يک فوتباليست شد که روي پيراهنش شماره ٧ زده بودند . مرسل به
هيچ وجه نمی توانست اين گناه او را ببخشد . در چنين زمانی که در جهان همه درس می
خواندند ، همه براي خود پيشه آبرومندي بر می گزيدند ، توفيق هشتمين پسر او در ميدان
فوتبال به دنبال توپ می دويد و مردم به او نگاه می کردند ،

ندارد

در اين ضمن استاد رمضان سکه هاي طلا را با کمال ميل تحويل گرفت ، آنها را توي کيسه
پول گلدوزي شده خود گذاشت و گفت :
- پدر من هم يک وقتی همينطور پول داد ...
او اين جمله را با چنان قيافه اي گفت که گويی مرتکب گناهی شده است .
مرسل در حدود دو سال نزد استاد رمضان کارکرد و پس از دو سال پهلوي دکان او براي
خود يک دکان آهنگري باز کرد .
وقتی مرسل آهنگر شد ، پدرش از فرط خوشحالی در پوست نمی گنجيد :
- پسر جان ، آرزوهاي من برآورده شد . اگر هم بميرم ، بی غم و اندوه خواهم مرد . صنعت
بازوبند زرينی است که وقتی به بازوي خود بستی هميشه نيرومندي ... بايد فرزندان تو هم اين
صنعت را فرا گيرند . خلاصه پسر جان ، در جهان چيزي گرانبها تر از صنعت وجود ندارد .
آن زمان عصر ارابه و اسب و الاغ بود ، روزي نبود که آهنگر بيکار بماند و مرسل بی اراده
زندگی خود را با زندگی پدرش مقايسه می کرد . و البته شاد و خرم می شد . نمی توانست شاد
نشود . زيرا مرسل از چنگال فقر و نيازمندي رهايی يافته بود . از استاد رمضان نيز
سپاسگذار بود ، زيرا استاد رمضان اين نعمت را به او ارزانی داشته بود .
مرسل زن گرفت . نخستين فرزندش پسر بود . صاحب يک پسر ديگر هم شد . مرسل آرزويی
بگذار پروردگار پانزده پسر به من » : شيرين در سر می پروراند که حد و اندازه نداشت
« . ارزانی دارد ، هر يک از آنها را آدم خواهم کرد
مرسل می خواست که نخستين پسرش حتماً آهنگر بشود . دومی بايد سلمانی بشود و دم دروازه
آرايشگاهی باز کند . پهلوي او پسر ديگرش بايد براي خود کارگاه دوزندگی « سرچه بازار »
تأسيس کند . و پسرانی که بعداً به دنيا خواهند آمد بايد ساعت ساز و کفاش و زرگر بشوند .
را به تصرف در می آوردند . مرسل به « سرچه بازار » بدين ترتيب پسرا ن مرسل سرتا سر
دانش آموزان بک زاده و بازرگان زاده می نگريست ، آه می کشيد ، ولی حتی جسارت نمی
کرد آرزوي تحصيل فرزندان خود را در سر بپروراند ، زيرا می دانست که اين کار براي او
غير ممکن است

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران