نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

فرشتگان و شیاطین

ارسال کننده : جناب آقای مهدی جلالی
سطح فعالیت : مدیر ارشد
ایمیل : njiran42[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۱ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 736
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 6
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 141kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

لئوناردو وتراي فيزيك دانْ بوي گوشتي كه داشت مي سوخت به مشامش رسيد، و
مي دانست گوشت تن خودش است كه دارد مي سوزد. با ترس و وحشت نگاه كرد به
«؟ چي مي خواي » : هيكلي سياه كه خم شده بود روي او. آن وقت گفت
«! لا كياوِه! رمز عبور » : صدايي گوش خراش جواب داد
«... ولي...من نمي د »
ضارب، شيئي را كه از داغي رنگش سفيد شده بود دوباره فشار داد و بيشتر فرو برد توي سينه ي وترا و
چرخاند. باز هم صداي جِلِزولز گوشتي كه مي سوخت بلند شد.
به خيالش آمد الان است كه بيهوش شود. «. اصلاً رمز عبور در كار نيست » . وترا از زور درد صيحه زد
«. نو آوِوو پورا. از همين مي ترسيدم » : هيكلِ سياهِ ناشناس خيره شد به او و گفت
وترا سرسختي مي كرد تا بِهوش بماند، اما هر لحظه بيشتر چشمانش سياهي مي رفت. تسلي خاطرش اين
بود كه اين ضارب هيچ وقت آن چه به طلبش آمده به دست نمي آورد. با اين همه، كمي بعد هيكل ناشناس
خنجري بيرون كشيد و آورد نزديكِ صورتِ وترا . خنجر غوطه ور بود پيش چشم هايش و انگار آمده بود پيِ
مقصودي. خيلي آرام و دقيق حركت م يكرد؛ انگار كه بخواهد جراحي كند.
اما ديگر كار از كار گذشته بود. «! تو رو به خدا! نكن » : وترا فرياد كشيد

ندارد

«؟ خبر داريد ساعت چنده »
«. معذرت مي خوام. موردي دارم كه حتماً بايد ببينيد. نمي تونم پشت تلفن راجع بهش حرف بزنم »
لنگدان تا منظور او را فهميد، زير لب غرغر كرد . قبلاً هم مشابه اين اتفاق افتاده بود . يكي از دردسرهاي نوشتنِ كتاب درباره ي
نمادشناسي مذهبي تماس هاي تلفنيِ مومنان متعصب و خوش باور بود كه مي خواستند صحت آخري ن آيت الهيي را كه ديده اند او براي شان
تاييد كند . ماه پيش، رقاصه اي از شهرِ تولساي ايالتِ اوكلاهاما به او قول بهترين هم خوابگي تمام عمرش را داده بود، به شرط آن كه او
برود تا آنجا و واقعي بودن صليبي را كه مثل جادو روي ملحفه هاي تخت خواب او ظاهر شده بود تايي د كند . لنگدان به اين قضيه مي گفت:
. كفن تولسا 1
«؟ شماره م رو چطور پيدا كرديد » : لنگدان سعي كرد، علي رغم ديروقت بودن، مودب بماند
«! از روي شبك هي اينترنت! از سايت كتاب تون »
لنگدان اخم كرد. كاملاً مطمئن بود سايت كتابش، شماره ي تلفني از او نداشت. مرد آن طرف خط مشخصاً داشت دروغ م يگفت.
«. بايد شما رو ببينم. دستمزد خوبي هم به شما پرداخت مي كنم » . تلفن كننده هم چنان اصرار مي كرد
«... ببخشيد، من واقعاً » . لنگدان ديگر داشت كم كم عصباني مي شد
«... اگه همين حالا راه بيفتيد، حدود »
بعد گوشي را گذاشت و خود را توي تخ تخوابش ولو كرد . چشم هايش را «! من از جام تكون نمي خورم! الان ساعت پنج صبحه »
بست و خواست كه دوباره بخوابد. افاقه نكرد. خوابي كه ديده بود از ضميرش پاك نم يشد. ناخرسندانه، لباس پوشيد و رفت طبقه ي پايين.
رابرت لنگدان، پابرهنه توي خانه ي ويكتوريايي و خالي از غيرش در ماساچو ست راه افتاد و به علاجِ هميشگي
بي خوابيش مشغول شد؛ يعني يك بشقاب نستِله كوييك كه بخار ازش بلند مي شد. مهتاب بهاري از ميان پنجره
مي گذشت و روي قالي هاي دست بافِ شرقي، خودي نشان مي داد. خيلي پيش مي آمد كه همكارهاي لنگدان به
شوخي بگويند خانه ي او بيشتر شبيهِ موزه ي انسان شناسي است تا منزل . قفسه هاي او مملو از مصنوعات مذهبي
از اقصا نقاط عالم بود— اِكوآبا از غنا، صليب طلايي از اسپانيا، بت از جزاير سيكلاد در درياي اژه، حتا يك بوكّوس
بافته شده ي كمياب از جزيره ي بورنئو در مالزي كه نشانه اي بود براي جنگجويان كم سنّ و سال از جواني جاودانه.
لنگدان كه روي صندوق برنجي مهاريشي نشست و مزه مزه كنان از شكلات داغ لذت برد، پنجره، تصويرش را انعكاس داد . تصويرش
درهم ريخته و رنگ پريده بود ...مثل شبح . يادش آمد كه روح جوان اش، ظالمانه، در بند كالبدي فاني است و پيش خودش گفت : ي ه شبح
پير و فرتوت.
هر چند كه لنگدانِ چهل و پنج ساله به مفهوم معمولش، آن قدرها جذاب نبود، همكاران زنش مي گفتند كه او مهره ي ماري عالمانه
شامل موارد زير دارد : رد خاكستري لاي موهاي پرپشت و قهوه ايش، چشمان آبي سرشار از كنجكاوي، صداي بم و جذاب، و لبخند رندانه
و سبك بارانه ي قهرمان ورزشي دانشگاه . لنگدان كه توي تيم اصلي مدرسه و دانشگاهش، شيرجه زن بود، هنوز اندام شناگرها را داشت؛
قامتي دومتري و متناسب كه در نهايت وسواس، با پنجاه دور شنا در روز توي استخر دانشگاه مراقبش بود.
دوستان لنگدان او را كمي مرموز مي دانستند—مردي كه در فاصله ي بين قرون گير كرده . روزهاي تعطيل با لباس جين پيش
دانش جوهايش از گرافيك كامپيوتري يا تاريخ اديان حرف مي زند؛ وقت هاي ديگر، م يشود با فاستوني هريس و جليق هي پشمي ديدش كه
عكسش توي مجلات هنري وزين است و براي افتتاح فلان موزه به سخ نراني دعوتش كرده اند

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران