نسل جوان ایران

علوم انسانیزبان و ادبیات فارسی ادبیات فارسی محضدستور و زبان ادبیات فارسی

تاك هاي عاشق

ارسال کننده : جناب آقای حسین جنیدی
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : r.r1381663[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱۱ تیر ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 651
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 96
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 884kb

قیمت فایل : رایگان
دانلود فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

دانلود پایان نامه و مقاله
محل سفارش تبلیغات شما

به يادش آمد كه بالكن خانه شان در تهران چراغ داشت. شب هاي گرم بي اختيار دستش بر كاشي هاي صاف گل بهي مي نشست و بي آن كه نگاه كند، انگشت سباب هاش كليد كوچك چراغ را ب هطرف بالا فشار م يداد. دستش را از ديوار زبر به سرعت پس كشيد. همين يك لحظه اما، هزاران تصوير را در ذهنش برانگيخت. ناباورانه به ديوار خاكستري بي چراغ و كليد نگريست تا مطمئن شود كه خواب نم يبيند. به بالا نگاه كرد، آسمان را هاله اي از ابر تيره ي دلگير فرو بلعيده بود. هنوز روز بود، اما آسمان حالت غروبي ابري داشت. سال ها بود كه رنگ آبي آسمان را نديده بود. اگر ابرها هم كنار م يرفتند و خورشيد در آسمان م يتابيد، باز هم رنگ آسمان ب هطوسي مي ماند. شب نيز پرده ي سياه بر پيكر آسمان نمي كشيد. شب نيز در هاله ي خاكستري رنگي فرو مي رفت كه با سياهي اش درهم مي آميخت چنداني به چشم نمي خوردند. گويي كه تنها بر پرده ي سياه شرق آ نگونه كه بايد ستارگان مي درخشيدند.

ندارد

آينه ي قدي را با احتياط از جعبه در آورد و در راهرو آپارتمان كوچكش روبروي ساعت ديواري آويخت. با شگفتي به قاب قديمي دست كشيد و خود ش را در آين هي كودكي اش نگريست. هزاران تصوير در آينه جان گرفت. گويي كه آينه همه چيز را در خود ضبط كرده و چون پرده ي سينما به نمايش گذارده بود. كتاب را خوانده بود. چندين بار خوانده بود و حال در آينه، در چشم هايش مي نگريست، تا هم هچيز را يك بار ديگر در آينه ي چش مها بخواند. به تصوير ساعت ديواري در آينه نگاه كرد، نيمروز بود. روز زودتر از هميشه در تاريكي رنگ باخت. باد ابرهاي تيره را با خود بر فراز شهر آورد و در تاروپود شهر وزيد، آخرين ت كبرگ هاي برجاي مانده بر شاخ هها را بر پنجره ي اتاق كوبيد و باز آنان را نيمه جان به جنبش واداشت. جنبشي دهشتناك، زوزه كشان هولناك، درد در تاروپود زخمي برگ ها جوشيد، گويي كه سر بر سنگ فروكوبيدند و جان باختند و باز به آسمان پركشيدند. درختان خشك ديگر اشكي نداشتند تا بر آخرين برگ هاي برباد رفته، در آخرين روز پاييز بريزند. در سرخي غروب ب هخود پيچيدند، غمناك رقصيدند، با بغضي خشك خود را به موسيقي باد سپردند و دمي با باد رفتند تا دگربار به خود بازآيند و بي خود از خود كمر در غم خم كنند. روز در اوج شكفتگي خود در تاريكي فرورفت. دل شوره ي گنگي پرستو را به تشويش واداشت. از وزش باد شديد بدش مي آمد، همواره از طوفان متنفر بود و حال گويي كه باد او را با خود مي برد. بدن نحيفش با هر زوزه ي باد پيچ و تاب مي خورد و او با هر گام مي كوشيد كه خود را در برابر آن حفظ كند.
هنوز بيست دقيقه اي راه بود و باد هر آن شديدتر مي وزيد. صداي شكستن شاخه ها به گوش مي رسيد و شاخه ي جوان درختي پير، جلوي پاي او شكست. پرستو به سختي در برابر يور ش باد راه م يپيمود و از خود م يپرسيد كه آيا به آشيان خواهد رسيد و جان سالم به در خواهد برد؟ او جوان بود، هرچند ظريف و نحيف اما جوان بود. مادر هم جوان بود، اما در دوران جواني به پايان راه رسيده بود. اگر پنجر هي خانه باز مانده باشد، اگر باد مادر را با خود ببرد؟ آخر از مادر پوست و استخواني بي ش نمانده بود. پزشكان هم ديگر روزهاي آخر اوست. مواظبش باشيد و بگذاريد » حرفي براي گفتن نداشتند به جز آن كه اما چگونه؟ وقتي كه بابارحمان رهاي ش كرده و «. كه روزهاي آخر را ب هخوشي بگذراند زني ديگر اختيار كرده است، يك زن هم سن و سال دخترش ، خجالت هم نمي كشد.
آخر چگونه روزهاي آخر را ب هخوشي بگذراند هنگامي كه مدام استفراغ است و استفراغ، درد است و درد و حسرت روزهايي كه مردي عاشقش بوده است. تنها مرد زندگي كوتاهش . مردي كه از شهر كوچك و وابستگي هايش گذشته بود تا به او بپيوندد. مردي كه عاشقانه او را م يپرستيد و پدر دو فرزند ش بود. حال مرد بازگشته بود به همان شهربند كه در جواني ب هخاطر مادر از آن گذشته، به زندگي شهري تن داده و ظاهراً در تمدن شهري اُخت گشته بود. دختركي را دربرداشت و براي سومين بار، و اين بار از دخترك، پدر شده بود. زندگي شهري را ترك گفته و به شيوه ي زندگي سابق خود روي آورده بود، شباني. انگار كه زندگي در شهر همچو خوابي بيش نبود، خوابي كه هيچ پيوندي بين دو تكه ي بيدار پيش و بعد از آن نداشت، ب هجز همسري بيمار و كودكاني كه يادآور آن خواب طولاني و دور بودند. آيا سرطان هم هچيز را همچو آبي رفته با خود برده و يا اين بازگشت، بازگشتي بود كه دير يا زود هم هچيز را، هم هي آن چيزهايي را كه نبايد اتفاق م يافتاد، فروكوفته و بر بستر طبيعي خود بازم يگردانيد؟ قرباني اين دگرديسي بازپ سگرايانه عشق بود. عشقي كه در جواني و زيباترين خاطره هاي زندگاني ريشه داشت ولي مرد همه چيز را ويران كرد و جز خاكستر و دود بر كوير قلب چيزي برجاي نگذاشت. بيست دقيقه اي بيش نمانده بود و پرستو هنوز تصوري ملموس از مرگ نداشت.

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

نویسندگان برتر و فعال نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران