نسل جوان ایران

علوم پایهتاریخ و فلسفه علمفلسفه علم

هری پاتر و ترایپاد عشق

ارسال کننده : جناب آقای رسول محسنی دادگر
سطح فعالیت : نویسنده
ایمیل : sobhan7719[@]gmail.com
تاریخ ارسال : ۱ مرداد ۱۳۹۶
دفعات بازدید : 92
زبان نوشتاری : فارسی
تعداد صفحه : 33
فرمت فایل : pdf
حجم فایل : 889kb

قیمت فایل : 5,000 تومان
خرید فایل

امتیاز مثبت : 0
امتیاز منفی : 0

پایگاه مقاله نسل جوان ایران

سرش بھ شدت درد می کرد جسمی قرمز رنگ رفتھ رفتھ بھ وی نزدیک می شد ھری می خواست فرار کند حتما
یک نفر یکی از بازدارنده ھا را بھ سویش پرتاب کرده بود اما چیزی نداشت کھ با ان توپ را دفع کند دست ھایش
توانایی حرکت برای دفع بازدارنده نداشت تک تک اعضای بدنش گویی توسط یک چکش اھنی کوبیده شده بود
عجیب بود بازدارنده نمی خواست او را از روی جارویش بھ زمین بیاندازذ شاید دابی ان را جادو کرده بود اما چرا
صداھایی می شنید گویی بازدارنده اسم او را بر زبان می اورد دوباره پلک زد چھره خندان جینی ویزلی بھ او نگاه
می کرد ھنگامی کھ ھمھ چیز کمی تار بود گویی کسی عینکش را ھنگامی کھ خواب بود برداشتھ بود جینی عینکش
را روی چشمانش گذاشت بلاخرھمھ چیز واضح شد احساس میکرد چیزی از درونش و از درون جینی می جوشد بھ
ھم می پیوندد و و با قدرت بھ راھش ادامھ می دھد از یک طرف دوست داشت جینی او را ببوسد از طرفی حتی از
این کھ چنین احساسی دارد احساس گناه می کرد سرانجام عقل بر احساس چیره شد و ھری از نگاه کردن بھ صورت
جینی دست کشید و تازه ان وقت متوجھ شد کھ چند نفر دیگر در اتاق وجود دارد رون و ھرمیون در گوشھای کز
کرده بودند لوپین با حالتی بسیار نگران و صورتی رنگ پریده گویی تازه از بستر بیماری بر خواستھ بھ وی نگاه
میکرد از طرفی مودی مثل ھمیشھ بھ صورتی مشکوک او را ورانداز میکرد گویی می ترسید ھری ممکن است یک
مرگخوار باشد و ھر ان امکان دارد بھ وی حملھ کند.
از این فکر خنده اش گرفت و تازه بعد از این خنده بود کھ رون و ھرمیون متوجھ بھ ھوش امدن او شدند ھر دو
بلافاصلھ بھ سمتش حرکت کردند رون با حالتی تحسین امیز و ھرمیون با حالتی نگران بھ وی خیره شده بودند ھری
در ذھن خود تصور کرد کھ بھ وی چھ خواھند گفت ھرمیون با ان صدای نگران و مالی گونھ اش از اینکھ خود را بھ
خطر انداختھ انتقاد خواھر کرد و در چندین کتاب احتمال اینکھ چھ میتوانست بر سرش بیاید را نشانش خواھد داد و
رون از اینکھ باز ھم قھرمان بازی در اورده و روز را نجات داده او را تحسین خواھد کرد
حق کاملا با ھری بود
ھرمیون با صدای سرزنش کننده و چشمانی کھ داد میزد ساعتھا گریستھ گفت:ھری ھیچ میدونستی چی ممکن بر
سرت بیاد خیلی خطرناک کھ ادم اونقدر خودشو خستھ کنھ کھ ده روز نتونھ از بیھوشی بیرون بیاد
رون بلافاصلھ گفت:اه ھرمیون اذیتش نکن تازه بھ ھوش اومده و تنھا کاری کھ تو میتونی انجام بدی سرزنش اونھ
مودی نیز بھ وی نزدیک شده بود و در حالی کھ با شک ھری را ورانداز میکرد گفت:گرنجر ویزلی اول بایذ مطمئن
بشیم کھ خودشھ بعد از اون خودتون میدونین دیگھ
سپس رو بھ ھری کرد و گف پاتر وقتی در سال پنجم دنبالت اومده بودیم چھ کسی کمکت کرد تا چمدونارو اماده کنی
ھری بلافاصلھ با بیا اوردن ان روز با جوب داد تانکس
معلوم میشھ کھ خودتی پاتر ولی از اونجا کھ بزرگترین علامت ھری پاتر بودن رو با خودت نداری خیلی مشکوک
بود
ھری کھ منظور مودی را نفھمیده بود با شک پرسید
منظورتون چیھ
رون بھ جای مودی جواب داد: ھری اثر زخمت ناپدید شده
چند ثانیھ کشید تا ھری توانست اطلاعات جدید را ھضم کند سپس در نھایت ناباوری دستی بھ پیشانی اش کشید عجیب
بود ھری می توانست اثر زخمش را احساس کند ھر چند دیگران نمی توانستند ان را ببینند ھری تصمیم گرفت فعلا
در این مورد چیزی نگوید سپس در این مورد با رون و ھرمیون حرف بزند سپس نظرش بھ لوپین جلب شد و با
نگرانی پرسید
ریموس حالت خوبھ
لوپین با چھره ای کھ پس از مدتھا ھری دید لبخندی بر ان نقش بست جواب داد:اعتراف میکنم کھ حالم چندان خوب
نبود اسنیپ منو بدجوری مجروح کرده بود ھرچند عجیب بود کھ ھیچ وقت نخواست منو بکشھ تا زمانی کھ تو اومدی
بقیھ اش رو ھم میدونی
ھری پرسیید:اگھ امکان داره میشھ بھ من بگین بعد از بیھوش شدن من چی شد
PDF

مقدمه:

چکیده:

بعدازطوفان:

قدرت عشق:

جینی دختربد:

ارتباط:

اولین پیشگویی:

اغازپایان:

پایان:

مو خره:

بر خلاف ھمیشھ کھ ھوایی گرم و سوزان خانھ شماره چھار پرایوت درایو را در بر میگرفت امسال ھوایی سرد مھ
الود وخفھ کننده بر جو حاکم بود از ھمسایھ ھای فضول کھ با کنجکاوی ھمواره خیابان را زیر نظر میگرفتند و
مردھایی کھ ماشین جدید شرکتشان را بھ رخ دیگران می کشیدند ودر مورد اخرین تحولات سیاسی نخست وزیر را
بھ باد سخره میگرفتند خبری نبود گویی دستی نامریی پرایوت درایو را در ھم میفشرد و تمام شور و ھیجان و
دلخوشی را ازانجا نا پدید میکرد عمو ورنون از دق زدن در مورد ھمھ چیز و ھمھ کس خستھ شده بود حتی بر خلاف
ھمیشھ در مورد موھای اشفتھ و پریشان پسری لاغر با چشمانی کھ زمانی مثل یاقوت سبز بودند ولی امسال بر خلاف
ھمیشھ ان شور وھیجان ھمیشھ را نداشتند غرنمیزد
حتی دادلی ھم از ورزش و سرگرمی مورد علاقھ خود کھ کتکزدن بچھ ھای کوچکتر بود دست کشیده بود و بیحال
روی کاناپھ ولو شده بود گویی گردن خالھ پتونیا ھم کھ ھمیشھ بھ خیابان سرک میکشید کوتاھتر از ھمیشھ بھ نظر
میرسید ھمسایگان از صداھای تق تقی کھ ھر از گاھی ارامش اندوھناک انھا را بر ھم میزد کلافھ شده بودند
و در بین ھمسایگان شایع شده بود کھ در پرایوت درایو روح وجود دارد
تنھا کسی کھ کھ از واقعیت ماجرا خبر داشت پسری بود کھ تازه بھ ھفده سالگی قدم گذاشتھ بود پسری کھ از چینھای
پیشانی اش میشد بھ اندوه بی اندازه اش پی برد پسری کھ شاید بیش از ھرکسی در زندگی اش جنگیده بود مسئولیت
بر عھده گرفتھ بود و عزیزانش را از دست داده بود اما حالت چھره او چیزی فراتر از اندوه را نشان میداد پسر مانند
ناخدایی بود کھ میدانست کشتی اش در حال غرق شدن است و او ھیچ چیزی نمیتواند در ان مورد بکند او میدانست
خواستھھ یا ناخواستھ قدم در راھی گذارده است کھ ھیچ بازگشتی ندارد ولی ااین را نیز میدانست کھ تا نفس دارد از پا
نخواھد ایستاد و و تا زمانی کھ حتی یک قطره خون در بدنش باقی مانده ادامھ خواھد داد و تلاش خواھد کرد تا جھان
را بھ جایی بھتر تبدیل کند تیشھ بھ ریشھ بدی ھا و پلیدی ھا بزند و حتی اگر برای مدت کوتاھی ھم کھ باشد دست
زشتی ھا و بدی ھا را از جھان کوتاه کند .
ھری پاتر در حالی کھ فکر میکرد چند تن از ماموران وزارت سحر و جادو وی را در نظر دارند دو طومار مچالھ
شده را در دست
داشت یکی از طومارھا را از بھترین دوست پدر و پدر خواندھاش ریموس لوپین بود ریموس از او خواستھ بود در
واقع خواھش و تمنا کرده بود کھ بھ دنبال دردسر نگردد و ھیچ کار احمقانھ ای اتجام ندھد و منتظر نامھ دیگر وی
باشد اما نامھ دوم بسیار مرموزتر و گنگتر از نامھ لوپین بود ھفت روز بعد از ھفده سالگی ات ھری نمیدانست چھ
کسی ان نامھ را فرستاده است یا چھ اتفاقی بعد از ھفتمین روز ھفذه سالگھ اش بھ وقوع خواھد پیوست عجیبتر انکھ
بھ ھیچ وجھ احساس کنجکاوی نمیکرد و تنھا تصمیم گرفتھ بود کھ تا ان روز در پرایوت درایو بماند شاید یک بیکار
مزخرف تنھا ان را برای ترساندن ھری فرستاده بود شاید ھم عدد ھفت عدد مورد علاقھ ولدمورت اما ھیچ راھی
نبود کھ ولدمورت بداند کھ ھری از ھفت ھورکراکس خبری دارد شاید ھم اسنیپ و با بھ یاد اوردن اسنیپ شعلھ ھای
بی پایان خشم در وجودش زبانھ کشبد مردی با موھای روغنی و بینی تیز مانند نوک عقاب مردی بینھایت منفور کھ
بزرگترین جادوگر تمام زمانھا البوس دامبلدور مدیر مربی و بزگترین حامی ھری را بھ قتل رسانده بود مردی کھ
پیشگویی را کھ منجر بھ کشتھ شدن پدر و مادر ھری شده بود بھ ولدمورت خبر چینی کرده و بود مردی کھ از پدرش
متنفر بود و ھری فکر می
کرد تنھا کسی کھ ممکن است منفورتر از ولدمورت باشد پرینس دورگھ سوروس اسنیپ جاسوس است بھ ھر حال
سرنوشت نامھ ھرچھ بود تا چد ساعت بعد مشخصمیشد چند ساعت بعد ھری با صدای انفجار عظیمی از خواب بر
خواست ھرچند سعی کرده بود بیدار بماند ولی خستگی بیش از حد بھ وی اجازه این کار را نداده بود صذاھای داد و
فریاد و نالھ ھا از خیابان می امد ھری با بیشترین قدرتی کھ نزد پاھایش سراغ داشت از پلھ ھا پایین رفت و عمو
ورنون بھت زده را کنار زد بھ سمت در دوید و ان را با قدرت ھرچھ تمام تر بازکرد و از انچھ دید خونش در رگ
ھایشمنجمد شد صدھا دیمنتور بھ ھمراه لشگری از اینفری ھا خانھ را مانند نگین اتگشتر در بر گرفتھ بودند و بیش از
50 نفر از کااگاھان وزارت جادو و اعضای محفل ققوس در حال مبارزه با انھا و چندین شبح سیاه پوش بودند کھ
ھری شکی نداشت ان ھا مرگ خوار بودنذ حلقھ دیمنتور ھا ھر لحظھ کوچکتر میشد و مرگ خوارھا بھ دیدن ھری
ھیجان زده او را بھ یکدیگر نشان دادند ھری صدای مودی را شناخت کھ از او میخاست بھ خانھ برگردد در این حین

برای این فایل تا کنون نظری ارسال نشده است

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید

تعداد کاراکتر مجاز:

برچسب های مرتبط


فهرست کتابخانه نسل جوان ایران

تاییدیه های سایت


درگاه بانک ملت

شبکه های اجتماعی نسل جوان ایران


فن آوری های روز دنیا


آرشیو فن آوری های روز دنیا

جدیدترین اخبار سایت


پایگاه خبری نسل جوان ایران

مقالات برتر و منتخب کاربران